PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تیکه های طنز


majid
01-10-2008, 03:03 AM
روزی که زن شما , رئیس شما شود !!!
تا حالا پيش خودتان تصور کرده ايد که اگر روزي زن شما ، در محل کارتان ، رئيس شما بشود ، چه عواقبي خواهد داشت ؟
اگر مايليد تا گوشه اي از عواقب شوم اين وضعيت را دريابيد ، اين مطلب را تا آخر ، به دقت مطالعه کنيد !
اگر يکروز ، چند ساعت دير به محل کارتان برسيد ...
واکنش همسر/رئيس شما : اين چه موقع اومدن به سر کاره ؟ مي دوني ساعت چنده ؟ چرا اينقدر دير اومدي ؟ چيکار مي کردي ؟ کجا بودي ؟ با کي بودي ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن ! اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !اگر يکروز از ارباب رجوع ، زير ميزي يا همان رشوه ، دريافت کنيد ...
واکنش همسر/رئيس شما : اين چه کاري بود که تو کردي ؟ چرا اين کار رو کردي ؟ مگه حقوق خودت برات کافي نبود ؟ مگه خرج و مخارجت در ماه چقدره ؟ چرا خرجت اينقدر رفته بالا ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن ! اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
اگر يکروز ، تقاضاي چند روز مرخصي نماييد ...
واکنش همسر/رئيس شما : چرا تقاضاي مرخصي کردي ؟ ديگه اتفاقي برات افتاده ؟ جايي مي خواي بري ؟ کجا مي خواي بري ؟ چرا مي خواي بري ؟ با کي مي خواي بري ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن ! اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
اگر يکروز در پرونده هايي که زير دست شماست ، اشتباهي رخ دهد ...
واکنش همسر/رئيس شما : چرا اين اشتباه رو مرتکب شدي ؟ چرا توي کارت دقت نکردي ؟ چرا چند وقته که بي دقت شدي ؟ چرا اينقدر حواست پرته ؟ انگار که فکر و ذکرت يه جاي ديگست ؟ حواست کجاست ؟ هوش و حواست پيش کيه ؟ به کي داشتي فکر مي کردي ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن ! اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
اگر يکروز ، بعنوان کارمند نمونه اداره معرفي شويد ...
واکنش همسر/رئيس شما : از صميم قلب بهت تبريک مي گم . تو بعنوان کارمند نمونه شناخته شدي . حالا بگو ببينم ، چي شد که يکدفعه اينقدر عوض شدي ؟ چي باعث شده که اينقدر خوب کار کني ؟ انگيزت براي خوب کار کردن چي بوده ؟ مشوقت کي بوده ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن ! اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
اگر يکروز بخواهيد از کارتان استعفا دهيد ...
واکنش همسر/رئيس شما : چرا مي خواي استعفا بدي ؟ مگه اتفاقي افتاده ؟ پس مخارج زندگي رو چطوري مي خواي تامين کني ؟ مگه شغل بهتري پيدا کردي ؟ چه شغلي ؟ کي برات پيدا کرده ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن ! اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
اميدوارم که با خواندن اين مطلب ، به عمق فاجعه پي برده باشيد ! پس به شما توصيه مي شود که يا زوجه اي که رئيس باشد اختيار نکنيد ، يا نگذاريد که خانومتان رئيس شما بشود ، و يا اگر هم يک زماني خدايي نا کرده ، روم به ديوار ، خانوم شما رئيستان شد ، سريعا و بدون هيچگونه معطلي ، از محل اداره متواري شويد و به دنبال يک شغل ديگر برويد

emadi
02-12-2008, 05:15 PM
هیزم شکن و جنیفر لوپز

يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود،تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي‌کني؟
هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت:
آيا اين تبر توست؟ هيزم شکن جواب داد: نه
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره‌اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شکن جواب داد: نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آري.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خانه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي‌رفت، زنش افتاد توي آب.
هيزم شکن داشت گريه مي‌کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي‌کني؟
هيزم شکن جواب داد : فرشته، زنم افتاده توي آب
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد: زنت اينه؟
هيزم شکن فرياد زد: بله،‌ خودشه!
فرشته عصباني شد: تو تقلب کردي، اين نامرديه
هيزم شکن جواب داد: اوه، فرشته عزيز، منو ببخش، سوء تفاهم شده! ميدوني، اگه به جنيفر لوپز «نه» ميگفتم، تو ميرفتي و با «کاترين زتا جونز» مي‌اومدي و بعدش هم با«آنجليا جولي» و در آخر تو ميرفتي و با زن خودم مي‌اومدي و به خاطر صداقت من، تو همه ‌شون رو به من مي‌دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم
و توانايي نگهداري چندتا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم : « آره »

Modir
02-12-2008, 07:40 PM
با سلام و خسته نباشيد خدمت مديريت محترم انجمن
جالب بود . اين همه جك هاي اصيل ايراني داريم يه كمي از اونها محبت كن.
باتشكر

emadi
02-12-2008, 08:13 PM
کیک ازدواج
مواد لازم : چند قاشق بزرگ تفاهم - یک فنجان مدارا - نصف فنجان سعه صدر - سه قاشق مربا خوری شکیبایی- مقداری پودر تسامح مخلوط با پودر گذشت- نصف فنجان صمیمیت - چهار قاشق غذا خوری محبت - مقدار مبسوطی پودر نرم عشق همراه با گرد دلدادگی - نیم کیلو گرم احترام متقابل - چند دانه درشت وفاداری - یک پیمانه حسن نیت - یک لیوان همراهی- دو فنجان خوش قولی - سه فنجان پر روغن شنوایی - دو کاسه صداقت - یک لیوان ادب مخلوط با یک فنجان نزاکت- به اضافه مقدار کافی شکر دلبری ، نمک عطوفت، و ادویه شور و شوق.
طرز تهیه - ابتدا مواد محبت و عشق و دلدادگی و صمیمیت را با هم مخلوط کنید و خوب با همزن مهربانی به همشان بزنید تا مخلوط یک دست و همگنی از صفا و صمیمیت درست شود. سپس چند قاشق تفاهم به آن بیفزایید و پودر تسامح مخلوط با پودر گذشت را به مایه اضافه کنید. بعد ادویه شور و شوق و نمک عطوفت را بر روی مخلوط بریزید و خوب به هم بزنید تا مخلوط خوش چاشنی شود. یک فنجان مدارا و نصف فنجان سعه صدر را به مخلوط اضافه کرده، و سه قاشق مربا خوری شکیبایی را نیز به آن بیفزایید و گرد دلدادگی را روی مخلوط ریخته ، حال مخلوط را در طرف مخصوص طبخ کیک که باید از جنس نسوز نرمش و انعطاف پذیر باشد بریزید و چند دانه درشت وفاداری را به آن اضافه کنید. سپس به مقدار کافی شکر دلبری و یک لیوان ادب مخلوط با یک فنجان نزاکت را به آن اضافه فرمایید. سه فنجان پر روغن شنوایی و دو کاسه صداقت را هم داخل ظرف ریخته و مخلوط را روی شعله ملایم ملایمت گذاشته و برای مدت زمان کافی صبر کنید تا کیک پخته شود و به رنگ طلایی رویا درآید. برای تزیین روی کیک تان هم می توانید از پودر احترام متقابل و مایع رنگی حسن نیت همراه با مواد معطر همراهی و خوش قولی استفاده کنید. حالا دیگر کیک آماده استفاده است و می توانید این کیک دو نفره را همراه همسر خود - برای یک عمر تمام صد و بیست ساله - دو نفری نوش جان بفرمایید و از مزه شیرین و عالی آن تا آخر عمر کیف کنید و لذت ببرید. و اگر هم خواستید دعایش را به جان ما بکنید مانعی ندارد.

emadi
02-12-2008, 08:17 PM
با تشکر از نظر خوب شما به چشم در اسرع وقت

tanha88
02-14-2008, 03:13 AM
آقا پسرها از دید دختر خانوم ها
اگه براشون خودتونو بیارایید میگن که عاشق مونه - اگر نیارایید میگن خود بین و گستاخه!
اگه براشون لباس شیک بپوشید میگن می خواد دل ببره و اغوامون کنه - اگه شیک نپوشید میگن شلخته و بدسلیقه ست!
اگه باهاشون بحث کنید میگن کله شقه - اگه ساکت بمونید میگن تهی مغزه و حرفی واسه گفتن نداره!
اگه ازشون باهوش تر باشید انکار می کنند - اگه اونا با هوش تر ازشما باشند دم به دم به رختون می کشند!
اگه دوستشون نداشته باشید هی میان سراغتون و التماس و عز و چز می کنند - اگه دوستشون داشته باشید، طاقچه بالا میگذارند و دلتونو می شکونند!
اگه بهشون بوسه ندین میگن دوستش ندارید - اگه بدید میگن دختره سهل الوصوله!
اگه مشکلتونو بهشون بگید میگن بیخودی داری یه چیز کوچیکو بزرگ می کنی - اگه نگید میگن بهشون اعتماد کافی ندارید!
اگه سرزنششون کنید میگن دارید مادر بزرگ بازی در میارید - اگه اونا سرزنشتون کنن میگن به خاطر اینه که نسبت به شما احساس مسئولیت می کنند!
اگه زیر قول و قرارتون بزنید میگن به این دلیله که بهشون وفادار نیستید - اگه اونا زیر قول و قرارشون بزنند میگن : منو ببخش عزیزم، مجبور بودم!
اگه سیگار بکشید میگن دختر جلف و سبک سری هستید - اگه اونا سیگار بکشن به این دلیله که جنتلمن هستند یا اعصابشون خورده!
اگه در امتحان موفق بشید میگن شانس آوردی - اگه اونا موفق بشند میگن به خاطر هوش سرشارشونه!
اگه اذیتشون کنید میگن به این دلیله که ظالمید - اگه اونا اذیتتون بکنند میگن به دین دلیله که حق تونه!
حالا با این حساب دخترای دسته گل چطوری می تونند با شما شازده پسرای گنده دماغ حرف مفت زن شر و ور گو کنار بیان؟ با شما آقازاده های غیر واقع بین، خود بزرگ بین، خودستا، غیر منطقی و غیر قابل اعتماد، و بالاتر از همه لافزن و غیر قابل تحمل؛ هان؟ چطوری؟...

tanha88
02-14-2008, 03:19 AM
شش سال اوّل زندگی:
• گريه نکن
• شيطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پی‌پی نکن
• مامانت رو اذيّت نکن
• روی ديوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پريز برق نکن
• دمپايی بابا رو پات نکن
• به خورشيد نگاه نکن
• شبها تو جات جيش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
• زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

• موقع رفتن به مدرسه دير نکن
• پات رو تو جاميزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاک‌کن رو خيس نکن
• حياط مدرسه رو کثيف نکن
• با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
• دست تو کيف بغل دستيت نکن
• تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
• گچ رو پرت نکن

• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI بازی نکن

- دوره ي راهنمايی:
• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جيبت نکن
• با مامانت کل‌کل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن

- دوره ي دبيرستان:
• با کامپيوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دير نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خيابون دنبال دخترها نکن
• مردم‌آزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• فيلم بد نگاه نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشم‌چرونی نکن

۵- دوره ي دانشگاه:
• رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غيبت نکن
• با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خيابون‌ها رو متر نکن
• تو سياست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دير نکن
• با مأمور پليس کل‌کل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبايلت رو Reject نکن
• استادت رو اُسگل نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستين کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن

۶- دوره ي سربازی:• موهات رو بلند نکن
• روت رو زياد نکن
• از اوامر سرپيچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غيبت نکن
• به آينده فکر نکن
• درگيری ايجاد نکن
• به فرمانده بی‌احترامی نکن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن

۷- دوره ي شوهر بودن:
• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
• به زنت خيانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای ديگه نگاه نکن
• موبايلت رو قايم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
• ريسک نکن
• بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

۸- دوره ي پدر بودن:• بچّه رو تنبيه نکن
• به بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
• به بچّه توهين نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
• با بچّه کل‌کل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن
• جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن


۹- دوره ي پيری:
• برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
• نوه‌هات رو لوس نکن
• با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
• با زنت بی‌وفايی نکن
• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
• به آينده فکر نکن

- دوره ي پس از مرگ !
• حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!

mahdavi
02-14-2008, 11:11 PM
خیلی ضد حال زدی

masi
02-19-2008, 01:52 PM
خيلي باحال بود مرسي

emadi
02-19-2008, 11:06 PM
طنز خوبی بود ول چرا اینهمه شادی و نشاط آقا پسرها هم حرفی برا گفتن دارند

amirr66amirr66
02-20-2008, 12:47 AM
خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی!
حالا ميگن:
مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه
(بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی
هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی
کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام
معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می
گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس
باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو
به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!

emadi
02-20-2008, 01:52 AM
جالب بود دستت درد نکنه حتما اینو در جواب( آقا پسرها از دید دختر خانوم ها) دادی دیگه .

emadi
02-24-2008, 02:10 PM
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه !!!!!مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

emadi
02-25-2008, 10:03 PM
این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم:

-اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید.
-اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید

-اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
-اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید

-اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
-اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید

-اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
-اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده

-اگر به او بگویید که چقدر زیباست...این نشان دهنده خواست های جنسی شماست
-اگر سکوت کنید و چیزی نگویید...این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند

-اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
-اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید

-اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
-اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است

-اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
-اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند

-اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید...منحرف هستید
-اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند

-اگر از آنها بخواهید که موهای پایشان را تمیز کنند و هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید
-اگر نخواهید...شما اصلا رمانتیک نیستید

-اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
-اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید

-اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
-اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید

-اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
-اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید

-اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
-اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید

-اگر او را زیاد بخواهید...شهوتران هستید
-اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است

در نهایت...مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند!

tanha88
02-25-2008, 10:15 PM
30 واقعیت پنهان در مورد مردها

1- چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بي خيال فقط می خندند

3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند

5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند

7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند

9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

10- 2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
1- فکري ندارند 2- کاری ندارند

11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست

12- اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد

13- آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد

14- یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق

15- برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد

16- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"

17- تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند

18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم"

19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها

20- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند

21- چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند

22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند

23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

24- رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسي صحبت نمی کند

25- چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند

26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم

27- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند

29- فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید

30- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند

اين مقاله را زياد جدي نگيريد!!!

emadi
02-28-2008, 10:07 AM
گر شما ذاتا'''' انسان با کلاسي هستيد که هيچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد . شايد باورتان نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي کلاس گذاشتن استفاده کنيد فقط کافيست جواب هاي زير را با اندکي قيافه موجه بيان کنيد:

* اگرشصت پاي شمازيراجاق گازگير کرده و شما ان را باند پيچي کرده ايدهرگاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : ''''موقع تکان دادن پيانوي بابام پام مونده زيرش''''

* اگر صورت شما بر اثر جوشکاري زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : ''''از اسکي آخر هفته نمي توانم بگذرم''''

* اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوي مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : ''''با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم''''

* اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان کنيد : ''''ديشب با قهوه جوش اينجوري شد''''

* اگر بر اثر ضربه ي چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد : ''''به سيم گيتارم گير کرده''''

* اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپني زير چشم شما کبود شده جوابتان اين باشد : ''''چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد''''

* اگر صورت شما بر اثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: ''''که خواهرتان از هلند شکلات زيادي اورده است''''

* اگر ميني بوس شما در جاده خاکي چپ کرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد : ''''الکي مي گويند زانتيا ايربگ داره ''''

* اگر کف دست شما به قوري سماور چسبيد بگوييد:''''حواسم نبود ميله ي شومينه زيادي داغ شد''''

* اگر موها و ابروهاي شما در چهار شنبه سوري سوخت جواب دهيد:''''بچه همسايه را از ميان شعله هاي آتش بيرون کشيدم!

masi
03-01-2008, 03:26 PM
خيلي با مزه بود

tanha88
03-01-2008, 09:23 PM
عشق از ديدگاه افراد مختلف:

1-عشق از ديد حاج آقا:استغفرالله باز از اين حرفهاي بي ناموسي زدي؟(جمله عاشقانه:خداوند همه جوانها را به راه راست هدايت کند)

2-عشق از ديد دختر حاج آقا:آه خداي من يعني مي شه بدون اينکه بابام بفهمه عاق بشم؟(جمله عاشقانه:ندارد)

3-عشق از ديد يه رياضي دان:عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول(جمله عاشقانه:آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم)

4-عشق از ديد بقال سر کوچه:والا دوره ما عشق مشق نبود ننمون رفت خواستگاري و سکينه خانومو واسه ما گرفت(جمله عاشقانه:سکينه شام چي داريم؟)
عشق از ديد اصغر کاردي (در زندان):مرامتو عشقه عشقي(جمله عاشقانه:چاقو خوردتيم لوتي)

5-عشق از ديد مديوم کلاس و کمي بي غم:آه عزيزم کاش الان پيشم بودي و بغلم مي کردي سرمو مي ذاشتم رو شونه هات....(جمله عاشقانه:دوستت دارم عزيزم)

6-عشق از ديد مادر بزرگم:اين حرفارو نزن راستي اين دختر اقدس خانم خيلي دختر با کمالاتيه تازه تحصيل کرده هم هست...(جمله عاشقانه:بريم خواستگاري)

7-عشق از ديد...(الان خودتون مي فهميد کي):عزيزم تو که عاشقمي پس چرا هزينه عمل کردنمو نمي پردازي///واسه نهار بريم سورنتو سالي هم قرار با دوستش بياد دوست سالي واسش يه ماتيز گرفته تو حتي حاضر نيستي واسه من که اينقدر دوستت دارم يه پرايد بخري(جمله عاشقانه:عزيزم گوشي سوني مي خوام و... راستي دوستت دارم)

8-عشق از ديد کسي که بار اول عاشق مي شه:
عزيزم باور کن بدون تو حتي يه لحظه هم نمي تونم زندگي کنم تو واسم همه دنيا هستي(جمله عاشقانه:فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوستت دارم)

9-عشق از ديد کسي که بار اولش نيست:عزيزم خيلي دوستت دارم. باور کن شبها به خاطر تو با پاي برهنه مي خوابم(جمله عاشقانه:آه عزيزم ديرم شده بايد برم)

10-عشق از ديدي بعضي ها:آه خدا يعني ميشه بياد خواستگاريم؟....(جمله عاشقانه:يا شبدالعظيم هزار تومن نذرت مي کنم بياد خواستگاريم)
عشق از ديد اوباش و ارازل:عشق مشق سيخي چند برو بچه سوسول دلت خوشه خونه خالي نداري...(خمله عاشقانه:بو بوغ خانم بيا بالا خوش ميگذره)

11-عشق ار ديد يه مهندس الکترونيک:عشق همان دوست داشتن است وقتي در
Av open Loop ضرب ميشه.البته در اين ناحيه انسان به صورت غير خطي عمل مي کنه(جمله عاشقانه:عزيزم تو منو در وسط منحني مشخصه باياس کردي)

12-عشق از ديد بابام:آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟...حالا بگو ببينم پدرش چه کاره هست؟ (جمله عاشقانه :برو با دختر حاج آقا ازدواج کن)

13-عشق از ديد احمدک:عشق تنها هدف آفرينش هستي است زيرا انسان تنها مودي است که عاشق مي شود.(جمله عاشقانه:....................)

14-عشق از ديدي مادر ها:وا مگه تو امسال کنکور نداري؟عشق واسه بعد...مگه تو امسال فلان نداري؟عشق واسه بعد......مگه تو امسال بهمان نداري؟عشق واسه بعد......(جمله عاشقانه:جملات عاشقانه اي هنوز بيان نشده است)

15-عشق از ديدکسي که در عشق شکست خورده:عشق يعني کشک(جمله عاشقانه:برو کشکتو بساب)

emadi
03-02-2008, 01:00 PM
چگونه با جوش برخورد کنیم؟!!!!!!!

http://files.myopera.com/tq4cmb/files/shad23.blogfa.ir.josh.jpg

نکته ی ضروری: از همه دوستانی که با خوندن اینگونه مطالب هیجانی! و جذاب!ضربان قلبشون میره بالا و یه جوراییشون میشه!عاجزانه خواهشمندیم این مطلب رو نخونن....حالا یه دور بخونید اگه بدتون اومد دیگه دور دومش رو بیخیال شید.اوکی؟اوکی....
با سلام اینجانب ، دکتر پاستور پاکزاده ، متخصص پوست و گوشت و مو ، از دانشگاه کومبوروج کنیا ، در خدمت شما هستم تا باری دیگر مشاوری باشم در جهت زیبایی پوست شما ! از آنجایی که همه ی شما بارها با جوشهای متفاوتی در اَقصی نقاط بدن خود مواجه شده اید که بعضی از آنها مانندِ جوشِ نوک دماغ ، جوش وسط اَبرو ، جوش ]...[! ! که بعضا به صورت جوش روی جوش یا به اصطلاح علمی ، جوش دو طبقه می باشند و به صورت ضد حال عمل میکنند و باعث اختلال در زندگی روزمره شما و یا حتی جزوه گرفتن در دانشگاه میشود ، این جلسه رو به آموزش برطرف کردن این جوشها اختصاص میدهیم . ابتدا قبل از اینکه جوشی در بدن شما بزند ، باید دو ناخن اشاره خود را همانطور که در تصویر میبینید بلند کرده ، تا در مواقع لزوم به جون اون جوش وامونده بیافتید و هلاکش کنید.


حالا طریقه ی برطرف کردن جوش به این صورت است که ابتدا ، خونِ زیرِ پوستِ اطرافِ جوش را با مالش دست ، به طرف جوش هدایت کنید. وقتی که قشنگ مواد سفید یا زرد رنگ و خون توی جوشتون جمع شدو جوش آماده ی ترکیدن شد ، کافیست با فشار همان دو ناخن مذکور یک اشاره به سر جوش بکنید تا مثل بادکنک بترکد و مواد داخلش که زرد و سفید رنگ است به بیرون بپاشد.
بعضی مواقع ها این رنگ ها با هم مخلوط میشود و رنگ" شیریه زردخونی ! " را بوجود می آورند که در نوع خود بینظیر است ! البته بهتر است عمل ترکانیدن جوش را مقابل آینه انجام دهید تا این موادِ رنگی ، روی آینه پاشیده شود و بهتر بتوانید از صحت ترکانیده شدن جوشتان اطلاع پیدا کنید!
فقط بعد از ترکیده شدن جوش و خروج مواد از توی جوشتون ، کمی خون سرازیر میشه که شما یک دستمال تمیز میزارید روش تا مث بچه ی آدم خونش بند بیاد . به همین راحتی بعد از نیم ساعت ، جوشتون از بین میره و میتونید در اجتماع و سر کلاس! به مانند گذشته به امرار معاش ! بپردازید. خب من برم که یکی از مریضام اومده میگه بیام جوششو بترکونم. اَه . ایش . حالم بد شد . هُق !
راستی یک نکته علمی اینکه مواد داخل جوش سرشار از ویتامین و پروتئینه ! بای بای

masi
03-06-2008, 11:19 AM
جالب بود

majid
03-08-2008, 06:19 PM
پنجاه راه بازی با اعصاب دیگران

1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن


2. سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند

3. وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد

6. همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين

7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين

8. روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين

9. وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين

10. از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه

11. در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين

12. به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين

13. وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين

14. وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين

15. موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين

16. ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين

17. بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

18. شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين

19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين

20. وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته

21. صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين

22. روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين

23. وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده

24. وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

25. چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين

26. بادکنک بچه ها رو بترکونين

27. مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين

28. وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد

29. بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

30. کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره

31. ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

32. توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

33. هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره

34. حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

35. نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

36. دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

37. عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

38. پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

39. با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

40. شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

41. موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

42. توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

43. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

44. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

45. توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

46. جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين

47. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

48. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

49. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

50. ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

امیدوارم که لذت برده باشید

masi
03-11-2008, 01:13 AM
مرسي خيلي جالب بود

tanha88
03-11-2008, 07:25 PM
براي كاري نياز به چند روز مرخصي داشتم اما مي دانستم كه رييس موافقت نخواهد كرد .با خودم فكر كردم اگر كاري ديوانه وار انجام دهم به مقصود خود خواهم رسيد.
بنابراين خودم را از سقف آويزان كردم وصداهاي خنده داري در آوردم.
خانم كه همكارم بود پرسيد چرا اين كار را مي كنم.به او گفتم دارم وانمود مي كنم كه لامپ هستم تا رييس فكر كند دارم عقلم را از دست مي دهم وچند روزي به من مرخصي دهد.
چند دقيقه بعد رييس به دفتر آمد وگفت:محض رضاي خدا بگو داري چه كار مي كني ؟به او گفتم :من يك لامپ هستم.او گفت:كاملا مشخص است كه تحت فشار روحي شديدي بوده اي به خانه برو وچند روزي استراحت كن تا حالت خوب شود.
پايين پريدم وفورا از دفتر خارج شدم ...
درست بعد از خروج من همكارم نيز به دنبال من آمد.وقتي كه رييس از او پرسيده بود :تو كجا مي روي ؟در پاسخ گفته بود (حتما از جواب او خوش تان خواهد آمد):من هم دارم به خانه مي روم .نمي توانم در تاريكي كار كنم.

masi
03-16-2008, 11:42 AM
جالب بود مرسي

emadi
03-22-2008, 01:54 AM
1-رسم زمونه « عجب رسمیه رسم زمونه »

خونه مون عیدا پر مهمونه

می رن مهمونا از اونا فقط

آشغالِ میوه به جا می مونه !

کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟

کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز

گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه

شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط

جعبه ی خالی به جا می مونه !

از بس خونه رو به هم می ریزن

آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه

یکی نیست بگه خداوکیلی

جای پوست پسته توی قندونه ؟!

قند نصفه ی عموجون هنوز

خیس و لهیده ته فنجونه

خالا خداییش قندش مهم نیست

کنار اون قند نصف دندونه !

می رن مهمونا از اونا فقط

نصفه ی دندون به جا می مونه !!

پسته ی خندون ، بادوم شیرین

فندوق در باز ، مال مهمونه

« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :

که از این آجیل، به غیر از تخمه،

واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟!

***

۲-آتش بس!

تحمل کن اگه حتی تحمل کردنش سخته

آدم وقتی که مهمونی داره بدبختِ بدبخته

تصور کن جهانی رو که توش مهمونی افسانهَ‌س

تموم جشنای دنیا شدن مشغول آتش بس!

نه موز خوشه‌ای داره نه شیرینی نه هندونه

دیگه هیچ آدمی گازش روی سیب جانمی‌مونه

تمام ماهیا شادن همه بی دردِ بی دردَن

تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا پُرخوری کردن

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

که برپا شه یه مهمونی فقط با سبزیِ قرمه!

تصور کن تو مهمونی کباب بره ارزش نیست

هجوم خوردن جوجه شبیه زنگ ورزش نیست

می‌شه با سفره‌ای ساده یه مهمونی بشه برپا

«تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا»!

emadi
03-23-2008, 01:57 AM
نصرالدين براي شب نشيني به خانه دوستش رفت.
اتفاقاً آنها مشغول خوردن شام بودند.
به نصرالدين تعارف كردند.
نصرالدين گفت: ‌«شام خورده‌ام، ‌ولي قدري مزمزه مي‌كنم.»
بعد شروع كرد به خوردن و به هيچ كس مجال نداد.
صاحب خانه كه وضع را اين طور ديد، گفت:
نصرالدين از اين به بعد شام را بيا پيش ما
و مزمزه را بگذار براي خانه خودت.

emadi
03-23-2008, 02:01 AM
کسی مردی را دیدکه بر خری کند رو نشسته، گفتش : کجا میروی ؟ گفت : به نماز جمعه
گفت : ای نادان اینک سه شنبه باشد . گفت : اگر این خر شنبه ام به مسجد رساند نیکبخت باشم

emadi
03-23-2008, 02:03 AM
اگر در خواب ديدى گربه و موش
شود برق اتاقت پاك خاموش
ا گر در خواب بينى هندوانه
بسوى ماه مى‏گردى روانه
اگر ديدى كه ارزان گشته ميوه
به مغزت مى‏خورد يك لنگه گيوه
اگر بينى گداى كور و عاجز
بگيرند از تو پى در پى عوارض‏
اگر در خواب از بالا بيفتى!
خورى اردنگ و تيپا مفتى مفتى
اگر ديدى كه رفتى بر سر كار
بدان مغزت شده معيوب و بيمار
اگر در خواب ديدى مار و عقرب
بيايد خانه‏ات مهمان مرتب

emadi
03-23-2008, 02:04 AM
تله موش


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!


نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!

nahid
03-27-2008, 02:23 AM
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقي

اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف
مي سپارم به شما
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
استاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم دل خوش سيري چند

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است

خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محيط خشن آموزش
و به دانشكده علوم سرايت كردم
رفتم از پله كامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست

من كسي را ديدم
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود
همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم
من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد

من در اين دانشگاه
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد
كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست
سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه و دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم

نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم

nahid
03-27-2008, 02:24 AM
خواهد زمن عیالم،هر لحظه وجه دستی......................بیچاره کرده ما را ، دیگر نمانده هستی

پولی دگر نمانده ،در بانک و در حسابم...............................مقرو � و بینوایم ،موجر کند جوابم

روزی ز من بخواهد، او را برم به گیلان.................روزی به تور کیش و ، گاهی به سوی سمنان

گوید که زن داداشم ، اکنون گرفته مانتو......................کی کمتر است،از او، ای مرد همسر تو

یا می خرد النگو،با جفت گوشواره...............................من مانده ام هم اکنون، با یک لباس پاره

ای (خالو جان)تحمل ، زن داشتن همین است.........هر کس که زن گرفته اوضاع او چنین است

nahid
03-27-2008, 02:26 AM
بي تو مهتاب شبي باز از آن ROOM گذشتم
همه تن چشم شدم خيره بدنبال id تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از CASE وجودم
شدم آن USER ديوانه كه بودم
وسط صفحه DESKTP، ـ room ياد تو درخشيد
ding صد پنجره پيچيد
شكلكي زرد بخنديد
يادم آمد كه شبي باز از آن chat بگذشتم
room گشوديم و در آن pm دلخواسته گشتيم
لحظه اي بي خط و پيغام نشستيم
تو و yahoo و ding و دنگ
همه دل داده به يك Talk بد آهنگ
windows و hard و motherbord
آريا دست برآورده به keyboard
تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
من بدنبال معماي كلامت
يادم آمد كه به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند براين room نظر كن
chat آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به email نگران است
باش فردا ، pm ات با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين room ـ log out كن
بارزگفتم حذر از اين chat ندانم
ترك chat كردن ، هرگز نتوانم ، نتوانم
روز اول كه email ام به تمناي تو پر زد
مثل spam تو inbox تو نشستم
تو delete كردي ولي من نرميدم ، نگسستم
باز گفتم كه تو يك hacker ، ومن user هستم
تا به دام تو بيافتم room ها گشتم وگشتم
تو مرا hack بنمودي ، نرميدم ، نگسستم...
room يي از پايه فرو ريخت
hackerيي ، ignor تلخي زد وبگريخت
hard بر مهر تو خنديد
PC از عشق تو هنگيد
رفت در ظلمت شب و آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از user آزرده خبر هم
نكني دیگر از آن room گذر هم
بي تو اما به چه حالي از آن room گذشتم

Darya
03-27-2008, 08:23 PM
روش جوادی: یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو
غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر
قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش
می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو
کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو
انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون
تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.
.
.
.
روش یاهو مسنجری: این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم
نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگیه.از ایکونهای
گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی
چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!! نکته:این روش فقط وقتی کاربرد
داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس
بهتره که اصلا قیدشو زد!
.
.
.
روش بچه خر خونی: همون داستان جزوه و این که خودت واردی. نکته:متاسفانه از اونجایی که
مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که
روی این روش خیلی حساب نکنی!
.
.
.
روش خرکی: جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش
همه کار می کنی.
.
.
.
روش مذهبی خفن: چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش
می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی
که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو
میگیری. نکته:خواهر التماس دعا(براي زدن مخ امير اين روش توصيه ميشه)
.
.
.
روش از ما بهتران: لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!

.
.
.
روش بچه مثبت: طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو
بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.
نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟
.
.
.
روش عرفانی: میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار
حواست نیستپات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و
با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه: اگر با من نبودش هیچ
میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته! نکته: این روش در
طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که
بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده .
.
.
.
روش لوس گری: یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف
هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین
تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلا از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش
می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست
نكته:برادارايه عزيزهميشه سوسك همراتون باشه).
wن 2

nahid
03-29-2008, 07:58 PM
شهری که هرج و مرج و بی قانون است شاید این مشخصه ها را داشته باشد: ...
می دانید که نظم و قانون همه جا خوب است و بدون نظم ما نمی توانیم زندگی کنیم.
شهری که هرج و مرج و بی قانون است شاید این مشخصه ها را داشته باشد:
• در آسمان شهرش، رنگ آبی حرام و رنگ سیاهی و دود واجب است و مردمش عاشق تولید فراوان دودند.
• همه بدند؛ مگر اينکه خلافش ثابت بشود.
• دوستانت بعد از شنيدن حرفهایت به تو مي گویند: بابا باز دوباره که لاف زدي و دروغ گفتی؟
• درختها علت اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
• کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهایشان را درمان کنند و حتما دکتر یا مهندس بشوند.
• براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن، حتما بايد آشنا داشته باشی.
• مردم سوار تاکسي مي شوند تا زود برسند سر کار تا کار کنند و پول تاکسيشان را در بياورند.
• هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي؛ چون ممکن است جای تو را بگیرد.
• همه شغلها پست و بي ارزش اند؛ مگر چند مورد انگشت شمار.
• وقتي که مي خواهي ازدواج کني، 500 نفر را دعوت مي کني و شام مي دهي تا بروند و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنند.
• زنها و مردها اول 2 سال نامزد می شوند، اما تلاشی برای شناخت همديگر نمی کنند؛ و بعد از رفتن به خانه مشترک، تازه شروع به شناختن می کنند و به این نتیجه می رسند که تفاهم ندارند.
حلا کمی فکر کنید، این شهر چقدر به نظرتان آشناست؟!

amirr66amirr66
03-30-2008, 10:28 PM
اين كه طنز بود
ولي شوهر پيدا نميشه!!!
آخه .... ( به دختر ها )ziy

moheb
04-07-2008, 02:23 PM
به نام خدا
نامه‌ی زیر در جیب جنازه‌ی یکی از سربازان اسراییلی شرکت کننده در جنگ 33 روزه پیدا شده است. آگاهان وی را جوانی 24 ساله و تا دندان مسلح گزارش داده‌اند. البته بر روی بدن این سرباز اثری از زخم و یا حتی رد خونی یافت نشده است. متخصصین علت مرگ وی را فشارهای عصبی پیش‌بینی کرده‌اند و دلیل خود را تجمع بیش از حد اوره و آمونیاک در اطراف شلوار وی بیان نموده‌اند.
در جیب راست او عکس دختری زیبا با اندامی زیباتر بوده است که بی‌شباهت به «جنیفر لوپز» هم نبوده است. همراه این نامه کاغذی نیز یافت شده که در ذیل جمله‌ای از "اسپینوزا" که می‌گوید: «صلح تنها فقدان جنگ نیست؛ بلکه یک باور درونی است.» نوشته شده است: «جناب اسپینوزا باید بدانند که تنها چیزی که می‌تواند انسان را بدین باور برساند، گلوله است.»

سلام عزیزم!
الآن که در حال نوشتن این نامه هستم؛ هیچ مهم نیست که کی هستم؟ از آنجایی که این نامه را برای تو که همسر عزیزم هستی می‌نویسم، برایت معلوم است که چه کسی هستم و به هیچ کس دیگری هم مربوط نیست. تنها چیزی که الآن مهم است این است که من زیر آتش شدید این عرب‌های لعنتی گیر کردم و بعید می‌دانم که بتوانم طلوع خورشید فردا را ببینم. پس اقرار می‌کنم به یکتایی او و پیامبری موسی و اینکه شارون آدم خوبی بود و اولمرت کلاً بیلمز تشریف دارد. شاید بپرسی که چرا اینقدر لفظ قلم می‌نویسم؟ از آنجایی که این نامه را تمام رسانه‌های غربی به نشانه‌ی مظلومیت ما منتشر خواهند کرد، خواستم کمی زبان فخیم عبری را پاس بدارم. لطفا بقیه‌اش را بخوان.

می‌دانم که حوصله‌ات سر رفته و دیگر نمی‌خواهی قیافه‌ی نحس من را ببینی، به همان اندازه که من دیگر تحمل آن هیکل کج و کوله‌ات را نداشتم که من را مدام یاد جنگ‌زده‌های هیروشیما و ناکازاکی می‌انداخت. به هر حال از تو خواهش می‌کنم نامه را تا آخر بخوانی. قول می‌دهم در آخرش چیزی برایت به ارث بگذارم.
می‌خواهم الآن که دیگر امیدی برای زنده ماندن برایم نمانده است و هر لحظه امکان مردنم در راه وطن و سرزمین موعود می‌رود؛ و ممکن است تا چند دقیقه‌ی دیگر "سیدحسن نصرالله" شخصا تیر خلاص را در مخ ناچیزم خالی کند، برایت از خودم بگویم تا بچه‌هایمان در آینده پدرشان را بهتر بشناسند. البته می‌دانم که اجاقت کور است، ولی تو را به یاد اژدها شدن عصای موسی می‌اندازم تا کمی ایمانت تقویت شود.

من در یک خانواده‌ی کاملاً مذهبی یهود به دنیا آمدم. مادرم از تبار یهودیان مجار بود و پدر از جهودهای آرژانتینی. البته داستان اینکه چطور این دو با هم ازدواج کردند کمی رقت‌بار و تاسف برانگیز است؛ که خاطر تو را با تعریف آن مکدر نمی‌کنم. پدربزرگ‌ها، مادربزرگ‌ها، عموها، عمه‌ها، دایی‌ها و خاله‌های من تمام و کمال در ماجرای هولوکاست دار فانی را وداع گفتند. از همان کودکی هم برایم سوال بود که با این اوصاف یحتمل پدر و مادر من از زیر بوته به عمل آمده‌اند که با تعریف معجزه‌ی موسی در نصف کردن رود نیل با آن عظمتش، این ماجرا برایم حل شد.

از همان کودکی با عرب‌ها آشنا شدم. وقتی دستشویی‌ام می‌گرفت و به مادرم می‌گفتم "اَهی دارم..." مادر می‌زد پشت دستم و می‌گفت که اَهی کلمه‌ی بدی است و از من می‌خواست که بگویم "عرب" دارم. و من روزی حول و حوش هشت مرتبه عرب داشتم و عربی می‌شدم. وقتی اولین بار با یک عرب مواجه شدم؛ به جای اینکه با او سلام علیک کنم به رویش شلنگ گرفتم. اینطور شد که روابطم با عرب‌ها شکل گرفت. برای تولد پنج سالگی‌ام، پدرم برایم دارت خرید که عکس روی تخته‌اش، عکس "یاسر عرفات" بود. هر وقت مستقیم توی دهانش می‌زدم؛ پدر به من جایزه می‌داد.

من پدرم را خیلی دوست داشتم. او هم من را. هیچ وقت من را تنبیه بدنی نکرد. هر موقع که از دستم ناراحت می‌شد، می‌گفت که من را به اتاق گاز خواهد برد و سپس در کوره‌های آدم سوزی خواهد سوزاند و خاکسترم را در بیابان پخش خواهد کرد تا بتوانم زودتر اجدادم را ببینم. اینطور بود که من برای پیشگیری از ایجاد هولوکاستی دیگر، پسر مودب خوب و حرف گوش کنی بودم.

بعد از اینکه خواندن و نوشتن را آموختم، کتاب مقدس «تلمود» دستم افتاد و اینجا بود که برای اولین بار با کلمه‌ی «تجاوز» روبرو شدم. در کتاب نوشته بود: «تجاوز به اموال به ویژه به ناموس غیر یهود که خیلی به آن اهمیت می‌دهند، مانعی ندارد، بلکه از واجبات به شمار می‌رود.» کلمه‌ی تجاوز را نفهمیدم. پیش پدرم رفتم و از او سوال کردم. کمی من و من کرد و در آخر گفت که تجاوز یک عمل فیزیولوژیکی است و کلا مانند کاشتن پیاز در زمین می‌ماند که البته در این نوع زمین غصبی است. دیگر این سوال برایم حل شده بود. همینجا بود که پدر بدون اینکه مادر بشنود؛ از خاطرات کشت و کارش در "صبرا و شتیلا" تعریف کرد.

همین‌طور مراتب ترقی را طی کردم تا بالاخره در رشته‌ی فلسفه‌ی دانشگاه حیفا قبول شدم. در درس‌هایمان با "کوروش" آشنا شدم و ارادتم به ایرانیان زیاد شد. ایرانیان را منجی خود و اجدادم از دست آشوری‌های بی‌ همه‌چیز می‌دانستم. و روز به روز به علاقه‌ام نسبت به ایران افزوده می‌شد. ایرانیان آدم‌های مهمان‌دوست و با مرامی هستند. آنها حتی برای کمک به ما و از روی مرام در مسابقات ورزشی هرگز رو در روی ما نمی‌ایستند و از بازی به نفع ما کنار می‌کشند. آنها ما را به رسمیت نمی‌شناسند و اگر دیگر کشورها هم اینگونه بودند؛ ما حتما در تمام رشته‌های ورزشی اول می‌شدیم و تمام طلاهای المپیک را درو می‌کردیم.

آنقدر به ایران و ایرانی علاقه‌مند شده بودم که سال پیش تصمیم گرفتم به ایران مهاجرت کنم. البته در آخرین لحظات حرکتم از یکی از منابع مورد اطمینان در موساد شنیدم که دو سال بعد همین موقع بنزین سهمیه بندی می‌شود. به همین دلیل سفر را لغو کردم و تصمیم گرفتم مادام‌العمر در خدمت وطنم اسراییل بمانم.
هنوز چند وقتی از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که بزرگترین فاجعه‌ی زندگی‌ام رقم خورد؛ که قطعاً از هولوکاست دردناک‌تر و فجیع‌تر بود و آن موقعی بود که با تو آشنا شدم. باید به من حق بدهی که من یک دانشجوی جوان احمق بودم که هیچ چیز در مورد عشق نمی‌دانستم. جز اراجیفی که افلاطون راجع به آن گفته بود. مطمئن باش اگر افلاطون هم مجبور بود هر روز با یک کشتی‌گیر سنگین وزن ژاپنی، روی یک تشک بخوابد، به خط اول جبهه‌ی نبرد می‌پیوست.

آخ همسر عزیزتر از جانم! نمی‌دانی اگر از دست این وضعیت احمقانه‌ای که آن "اولمرت" حرامزاده ما را دچارش کرده؛ خلاص بشوم، چه‌ها که نمی‌کنم. می‌روم و بست می‌نشینم روبروی "دیوار ندبه" و تورات را از اول تا آخر حفظ می‌کنم تا بتوانم در مسابقات بین‌المللی حفظ تورات اول شوم. قول می‌دهم هر شنبه برای ادای فرایض دینی به کنیسه بروم، به خاخام‌ها فحش ندهم، دیگر ایرانی‌ها را دوست نداشته باشم، چند فلسطینی را به فرزندی بپذیرم، همه هم‌جنس‌بازها را از روی زمین محو کنم و هم دیگر با دختر عمویت -ژاروت- نگردم. و از همه آنها بدتر تو را دوست داشته باشم.

البته با همه‌ی این اوصاف، بعید می‌دانم که بتوانم برگردم. احتمال اینکه یک موشک دومتری از دهانم برود تو و از آن طرف بیرون بیاید؛ حدود نود درصد است و به احتمال نود و نه درصد، خواهم مرد و آن یک درصد هم فقط برای تجربه‌ی قبلی شکافته شدن نیل باقی می‌ماند.
یک چیز را باید برایت اعتراف کنم و آن اینکه خدای این‌ها باید بزرگ‌تر از خدای ما باشد. حداقل آنکه خدایشان بعید می‌دانم در کُشتی با "یعقوب" شکست بخورد. حتی معتقدم با قوانین جدید، یعقوب را خواهد برد. حتی اگر شده به ضرب و زور سکه.

بدرود همسر عزیزم. من یک جوجه صهیونیست لعنتی‌ام که تا چند لحظه‌ی دیگر به گفته‌ی خاخام‌ها به بهشت خواهم رفت. ولی خودم می‌دانم که به درک واصل خواهم شد. همین دم آخری این عکسی را که ضمیمه‌ی نامه کرده‌ام، برایت به ارث می‌گذارم و از تو تقاضا دارم برای اینکه آن هیکل درب و داغانت را بسازی و اندکی شبیه این عکس شوی، کمی رژیم بگیری و ورزش کنی. با این شرایط شاید شوهر بعدی‌ات مجبور نشود که در ارتش ثبت‌نام کند.

خداحافظ عشق افلاطونی من!

دوستان این نوشته ی زیبا و تامل برانگیز ، از آقای حامد تاملی بود و در ضمن این اثر برنده ی دومین جشنواره ی طنز مکتوب نیز شده است....

emadi
04-10-2008, 02:58 AM
جالب بود

emadi
04-12-2008, 11:57 AM
1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن

2. سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند

3. وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد

6.همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين

7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين

8. روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين

9. وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين

10. از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
11 .در یک مهمانی فامیلی سوپتونو هورت بکشید

12. به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين

13. وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين

14. وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين

15. موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين

16. ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين

17.بوتيك چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

18. شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين

19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين

20. وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته

21. صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين

22. روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين

23. وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده

24. وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

25. چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين

26. بادکنک بچه ها رو بترکونين

27. مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين

28. وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد

29. بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

30. کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره

31. ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

32. توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

33. هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره

34. حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

35. نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

36. دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

37. عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

38. پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

39. با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

40. شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

41. موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

42. توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

43. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

44. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

45. توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

46. جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين

47. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

48. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

49. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

50. ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين و قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

امید وارم هر گز شما چنین رفتارهای زشت و دور از انسانیت را انجام ندهید

masi
04-13-2008, 02:24 PM
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند

عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

emadi
04-14-2008, 01:15 AM
جالب بود متشکرم

Darya
04-14-2008, 01:44 AM
علت اصلی افزایش قیمت بی سابقه گوجه فرنگی طی روزهای گذشته مشخص شد با توجه به اینکه اصل گوجه از فرهنگستان وارد میشود و ما هم با کلمه فرنگ مشکل اساسی داریم لذا گوجه فرنگی از چتر حمایتی دولت برای همیشه خارج شده است و تا زمانی که گوجه داخلی تولید نشود هیچ حمایتی از آن به عمل نخواهد آمد. به همین خاطر قیمت گوجه فرنگی از این پس به دلار محاسبه خواهد شد لذا به همه عزیزان توصیه میشود برای مبارزه با صهیونیسم جهانی این محصول فرنگی را تحریم کنیم و بجای آن از محصولات جایگزین ارزان داخلی استفاده کنیم .
انجمن طنز نویسان بدون مرز

masi
04-16-2008, 09:48 AM
دخترها:

بعضی از اونا واقاً می خونند وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند

بعضی هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...

یه عده ای هم هستند که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد !!

و اما پسر ها:

یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه ...

یه کم که درس خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند

و به یه چیزی فکر می کنند بعد انگار که درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فکر می کنند . وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق میزنند یه کم براندازش میکنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش می کنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت کنند . حین استراحت حسشون تموم میشه

حال ندارند برند بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر کتابشون.

همینجور که می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فکر می کنند(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد) بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاش بپرسند یه کم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده . خلاصه آخرش نمیرسند کتاب را تموم کنند فردا میرند میبینند که دوستاشون یه چیزایی می گند که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودند یادشون میره به همین سادگی

Darya
04-16-2008, 08:30 PM
طبق اخبار واصله از خبر گزاری بدون مرز کلیه مطالبات فرهنگیان تا ریال آخر طی یک سال بوق کرنا از ارباب و جراید تماما پرداخت شد عصباني 78 و فرهنگیان عزیز دیگه هیچ گونه طلبی از دولت ندارند . d/m و ازین پس هم قرار شد بازنشستگان شریف آموزش و پرورش بجای پول به آنها سهام کارخانجات بزرگ داده شود kz,lو خبر دیگر اینکه بابت نخود و عدس دریافتی در عید امسال از حساب فرهنگیان نه تنها پولی دریافت نشد بلکه سودی هم به آنها تعلق گرفت .خنده 1-
تا خبرهای داغ بعدی خدا نگهدارتان
e.8

Darya
04-26-2008, 11:38 PM
نمونه هایی از ابتکار و نو آوری در گران کردن اجناس از شروع سال جدید

اگر توجه کنید میبینید که هر محصولی این اواخر بخاطر اینکه خودشرو با تورم فعلی وفق بده با یه حقه ای قیمتشو به قیمت واقعی رسونده بخونید و لذت ببرید :
شركت ارتباطات سيار ايران يا همان " همراه اول " در ابتكاري تازه براي سيم‌كارتي كه بيش از دو ماه به علت بدهي قطع و خاموش بوده است، قبض هزينه تماس و ارسال پيامك صادر كرده است.
به گزارش«جهان» و به نقل از فارس، اين حادثه تقريبا نادر براي يكي از مشتركان سيم كارت دائمي همراه اول اتفاق افتاده است، سيم كارت وي سال گذشته به علت بدهي قطع و يك طرفه ‌شده بود. وي به علت عدم پرداخت و بدهي سيم‌كارت خود را خاموش كرده بود.
اين مشترك در هفته گذشته پس از واريز بهاي بدهي خود اقدام به وصل سيم‌كارت خاموش خود مي‌كند كه با هزينه حدود 30 هزار ريالي مواجه مي‌شود كه 12600 ريال آن ماليات ومابقي هزينه تماس شهري، بين شهري و ارسال پيامك بوده است.
اين موضوع در حالي اتفاق مي‌افتد كه اين مشترك طي مدت 2 ماه گذشته سيم‌كارت خود را فعال نكرده و خاموش بوده است.

كارشناسان علت اين امر را عدم راه‌اندازي سيستم بيلينگ همراه اول مي‌دانند!!!عصباني 78
روشی دیگر که در فیش آب و برق و گاز عمل میشه اینه که یه مبلغی بصورت پیشفرض در نظر میگیرن و قبضتون اضافه میکنن
احتمالا" برای موبایل یادشده همین اتفاق افتاده. یعنی مبلغ پیشفرض برای اس ام اس و مکالمه ( که به همه اضافه شده) به اینم اضافه شده.ولی چون این گوشی خاموش بوده موضوع لو رفته. والا من و شما که گوشی مون روشنه نمیفهمیم که چطور گرون شده و فکر میکنیم حتما" این ماه مکالماتمون بیشتر بوده
اصلا یه چیز دیگه من خودم برام قبض تلفن و گاز اومد دیدم نرخ مکالمات تقریبا همونه اما نوآوری به این میگن که آبونمان درست دو برابر شده بود عوارض شهرداری دو برابر شده بود و......

نمونه هایی دیگر :

ماست ...این ماستهای قوطی کوچیک که تو رستوران ها میدن رو اگر ببینید قیمتش با ماه قبل تفاوتی نکرده اما ماست گرون شد. برای اینکه نمیتونن قیمتشو بالا ببرن یه حقه دیگه زدن. اونم اینه که وقتی قوطی ماست رو باز میکنی میبنی دو سومش خالیه
یعنی بجای اینکه محصول رو گرون کنن ( که باعث بشه داد خریدار در بیاد و شکایت کنه) قیمت رو ثابت نگهداشتن ولی حجم ماست داخل قوطی رو کم کردن
نون هم همینطور. بجای اینکه نون رو همینجوری گرون کنن (که ممنوعه) بعضی از نونوائی ها نونو کوچیکش کردن و با همون قیمت سابق میفروشن بعضی از نونوائی ها هم برعکس نون رو بزرگش کردن (به اندازه یک چهارم ) و درعوض قیمت نون رو 50 درصد بالا بردن (به اسم اینکه این نونا بزرگتره. ) دروغ هم نمیگن بیچاره ها...بزرگتره...ولی نه به اندازه اضافه قیمتش
تا اینجا با روشهای گرون کردن مخفی (بدون درد و سوزش) آشنا شدین.

یه اتفاق جالب هم ماه قبل افتاد. یک مجتمع ی بغل دست ماست که ماه قبل پول گازش اومد 1میلیون سیصد هزار تومن.اهالی مجتمع چارشاخ موندن و مدیر مجتمع با اعتراض رفت شرکت گاز. ولی بهش گفتن همینه که هست و مصرف کردین
خلاصه دست از پا دراز تر برگشت. بعدش اهالی مجتمع خودشون دست بکار شدن. دسته جمعی رفتن شرکت گاز منطقه و با دادو بیداد و فحش و فحشکاری اونجا رو تقریبا" تصرف کردن و گفتن رئیس شرکت گاز منطقه باید بیاد جواب بده. تعدادشون هم زیاد بود و نیروی انتظامی هم که اومد خیلی آروم بهشون گفتن ما اومدیم شکایت و قصد ایجادشلوغی نداریم و بهانه ای دستشون ندادن که بخوان برخورد کنن نتیجه این شد که رئیس شرکت گاز منطقه که از تعداد زیاد معترضین ترسیده بود وقتی فهمید همشون مال یه مجتمع و یه کنتور هستند دستور داد دوباره شماره کنتور بررسی بشه...
نتیجه اش میدونین چی شد؟ پول گاز یک میلیون وسیصد هزارتومنی بعد از برسی مجدد شماره کنتور تبدیل شد به 72 هزارتومن. و گفتن اشتباه رایانه بوده..
حالا حسابشو بکنید که اگر اینا اعتراض نمیکردن و مبلغ رو پرداخت میکردن چی میشد؟ هیچی...کسی هم نمی فهمید سرش کلاه رفته و کل پولو میدادن و میرفت.
بنظر میرسه که اصلا" موضوع اشتباه رایانه کشک باشه. اینا بدون اینکه اعلام کنن گرون شده علی الحساب واسه ملت قبض صادر میکنن. اگر کسی دادش درامد و زورش رسید میتونه کمش کنه. زورش نرسه هم که فبه المراد. کل پولو میده تا دولت حسابش چاق بشه kz,l
چیه بازم دنبال نمونه های دیگر میگردی خوب صبر کن و بخون :

نمونه دیگه سر بنزین
هفته قبل رفتم پمپ بنزین/ باک هم خالی بود اومدم بنزین بزنم . کارتخون پیغام داد رمزتون رو وارد کنین درصورتی که من اصلا" رمز نداشتم و رمزی هم ست نکرده بودم به مامور پمپ گفتم این کارت چرا اینجوری شده؟ گفت خب حتما" رمز دادیهرچی گفتم بابا من رمزی ندادم گفت حتما" دست کسی دادی رمز دارش کرده گفتم نه والا همش دست خودم بوده خلاصه از من اصرارازون انکار دیدم همون لحظه یکی دیگه هم همین مشکل رو اونجا داره. فهمیدم که یه خبری یه
خلاصه فکر کردم حتما" اون پمپ کارتخونش مشکل داره. رفتم یه پمپ دیگه دیدم بازم رمز خواست
ول کردم رفتم یه پمپ بنزین دیگه اونجا هم رمز خواست. خلاصه دیگه عقلم به جائی نمیرسید. شماره شناسنامه و سال تولد و ...هر چی عدد 4 رقمی بلد بودم دادم (5 بار) که گفت اشتباه است و کارتم قفل کرد باک هم که خالی بود. خلاصه ناچار شدم بنزین آزاد بزنم. کلی نقره داغ شدم. چون تو کارتم کلی بنزین داشت ...
رفتم شرکت نفت ببینم جریان چیه؟ دیدم صف هست بیشترشون هم مشکل منو داشتن و کارتشون قفل کرده بود . میگفتن ما پسورد نداشتیم یهو کارتمون پسورددار شده خلاصه دادم فوری کارتمو قفلشو باز کرد (شانس آوردم)
ولی بعضی ها اندازه من شانس نداشتن. چون کارتشون کلا" خراب شده بود و باز نمیشد.بهشون گفتن برین اداره پست اونجا بدین کارتتونو بسوزونن و دوباره کارت جدید براتون صادر کنن یعنی اینکه باید برن کارتو بسوزونن و منتظر بشن که کی پست کارت جدیدشونو بیاره. فرض کنید سه هفته طول بکشه. تو این سه هفته اونی که این بلاسرش اومده ( وتقصیری هم نداره) مجبوره بنزین آزاد 400 تومنی رو بزنه تا کارت جدیدش حاضر بشه
خسارت این سه هفته و اختلاف قیمت بنزین آزاد رو هم نه شرکت نفت برعهده میگیره نه دولت خدمتگزار و جریمه خراب شدن کارت سوخت ( که بخاطر هیچی و کیفیت پایین چیپ خراب شده) از جیب مصرف کننده میره
خب اینم یه راه فروختن بنزین به نرخ آزاده.... بجای اینکه سهمیه تو کنسل کنن و بگن برو آزاد بزن (که دادت دربیاد) به یه بهانه ای کاری میکنن کارتت موقتا" از کار بیفته و تا کارت جدید بدستت برسه بری بنزین ازاد از دولت بخری .!!!!e.8
لازم به ذکر می باشد که این خبرهای راست یا دروغ جهت مزاح بوده و دولت بیچاره مقصر نیست
این خبرهای نو آوری روز از باشگاه خبرگزاری بدون مرز طنز پردازان بود .

masi
05-02-2008, 10:16 AM
جالب بود

masi
05-02-2008, 10:20 AM
بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است )
بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند

بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است
.
بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .
در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .
کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .
کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .
بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد
بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .
کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .
بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .
معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد...

amirr66amirr66
05-03-2008, 06:33 PM
خنده 1-مرسی

Modir
05-03-2008, 07:10 PM
جالب بود. پس سعی کنیم در زندگی بچه مثبت باشیم یا حداقل با آنها رفاقت کنیم.

nahid
05-11-2008, 11:14 AM
مزه شوهر

دختري کرد سوال از مادر
که چه طعم و مزه دارد شوهر
اين سخن تا بشنيد از دختر
اندکي کرد تامل مادر
گفت با خود که به اين لعبت مست
گر بگويم مزه اش شيرين است
يا غم شوي روانش کاهد
يا بلافاصله شوهر خواهد
ور بگويم مزه آن تلخ است
تا ابد مي کشد از شوهر دست
لاجرم گفت به او اي زيبا
ترش باشد مزه شوهرها
دخترک در تب و در تاب افتاد
گفت : مادر دهنم آب افتاد

sajedi
05-25-2008, 11:20 AM
واقعا باید دست مسئولین رو بوسید که اینهمه در کارشان صداقت دارند و به وعده خود عمل کردند و همممممممممممممه مطالللللللبات رو دادند !!!!!!!!!! خدا قوت ما که مطالباتی ندیدیم شما دیدید سلام ما رو هم برسونید

احمد
06-01-2008, 02:40 AM
گرانی مرد
ما بهترین روش را برای رفع نگرانی از گرانی های موجود به شما توصیه می کنیم : اگر گوشت گران شد به جایش مرغ بخورید ، اگر مرغ گران شد به جایش تخم مرغ بخورید ، اگر تخم مرغ گران شد به جایش گوجه فرنگی بخورید ؛ اگر گوجه فرنگی گران شد موز بخورید که اتفاقا خیلی هم قوت دارد ! اگر موز گران شد ، به جایش سیب زمینی بخورید اگر سیب زمینی گران شد به جایش شلغم بخورید اگر شلغم گران شد به جایش کوفت ....ای بابا اصلا شما چه قدر شکمو اید ؟ مگر هیچی نخورید می میرید ؟
سازمان مبارزه با گرانی های موجود در دولت

احمد
06-01-2008, 02:42 AM
مشدی قلی ، مشدی قلی !

مثل حلیم شدی ، شلی

دوماهه که شهری شدی

جای الاغ ، پشت رُلی



جر می زنی ، یعنی که چی ؟

خوب پاچه را بد می گیری

برای یک لقمه ی نون

چهل می دی ، صد می گیری ؟



توو اون موهات که ژل نبود

اون شیکمت که ول نبود

مشدی عمو میگه : " قلی

گمبولی بود ، خپل نبود ! "



یادت میاد میون ده

رو زین سرخ سم طلا

داد می زدی توو کوچه ها

زود می کشیم چاه خلا ؟



دختر "کبلی گل باجی "

می خواس تورا خیلی زیاد

می گف : " قلی نومزَدَمه

چشم حسودا در بیاد "



می گف : " قلی برای من

حنا به ریشش می ذاره

من بزُ خیلی دوس دارم

چون اونو یادم میاره ! "



می گف : " قلی گفته به من

عروسیمون میزنه ریش

بز که یهو ریش بزنه

بهش میگن برّه و میش " ...



قلی یهو چطو شدی

به چپ زدی راستی شدی

تغار شیکست و اون وسط

چه جوری شد ماستی شدی ؟



میون خون بی رگت

تیری گیلیسیرید نبود

می گن "تبرّکی " ، ولی

توو زندگیت "حمید " نبود !



قلی می گن ستاد زدی

مشغول وراجی شدی

تو قبلنا مشدی بودی

چه جوری شد حاجی شدی ؟



شاعرای درپیتی که

به نرخ روز نون می خورن

اونها که با تیغ و ژیلت

گوشها را از ته می بُرن



می گن بهت " مثل گلی

برای باغ تنفّسی "

رفتی واسه مصاحبه

خبر شدی توو بیست و سی !



قلی ، می گن "سُلی " شدی

اسم جدید کلاس داره

سین اومده به جای قاف

یه جوری اختلاس داره



حاجی سُلی ...حاجی سُلی !

گفتی دیگه نگیم قلی ؟

شبها بازم به آسمون

زُل می زنی ...نمی زُلی ؟!



اگر که رای ِ این و اون

اون بالاها تورا کشید

جون ننه ت مثل حالا

فوری نشی ندید بدید



پونه دیدی افعی نشی

چاخان نکن سکوت نکن

توو چشم آسمون جلا

دمپایی هاتو شوت نکن ...!

Darya
06-01-2008, 06:27 PM
خنده 1-جالب بود.

احمد
06-02-2008, 12:03 AM
بی تو ONLINشبی بازازآنROOM گذشتم

همه تن چشم شدم ، دنبال ID ی تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام CASE وجودم

شدم آن USER دیوانه که بودم

وسط صفحه ی DESKTOP ، ROOM یاد تو درخشید

DING صد پنجره پیچید

شکلکی زرد ، بخندیدhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/01.gif

یادم آمد که شبی ، با هم از آن CHAT بگذشتیم

ROOM گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم

لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم

تو و YAHOO و DING و دنگ

همه دل داده به یک TALK بد آهنگ

WINDOWS وHARD و MOTHER BOARD

آریا دست بر آورده به KEYBOARD

تو همه راز جهان ریختخ در طرز سلامت

من بدنبال معمای کلاهت

یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این ROOM نظر کن

CHAT آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به email ی نگران است

باش فردا ، PM ات با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این Room، log out کن

باز گفتم حذر از chat ندانم

ترک chat کردن ، هرگز نتوانم ، نتوانم

روز اول که emailام به تمنای تو پر زد

مثل spam، تو Inbox تو نشستم

تو Delete کردی ولی من نرمیدم ، نگسستم

باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم

تا به دام تو در افتم Room ها رو گشتم و گشتم

تو مرا Hack بنمودی ، نرمیدم ، نگسستم ...


.....

Roomیی از پایه فرو ریخت

Hackerیی، Ignor تلخی زد و بگریخت

Hard بر مهر تو خندید

CP از عشق تو هنگید ....

....

رفت در ظلمت شب ، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از User آزرده، خبر هم

نکنی دیگر از آن Room گذر هم

بی تو اما ، به چه حالی من از آن Room گذشتم!

احمد
06-02-2008, 12:05 AM
يه شب كه من حسابي خسته بودم
همينجوري چشمامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سُر خورد
يه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبرا شده
محكمه‌ي الهي بر پا شده
خدا نشسته، مردم از مرد و زن
رديف رديف مقابلش وايستادن
چرتكه گذاشته و حساب مي‌كنه
به بنده‌هاش عطاب خطاب مي‌كنه
مي‌گه چرا اين همه رَج مي‌كنيد؟
راهتون و بي‌خودي كج مي‌كنيد؟
آيه فرستادم كه آدم بشين
با دلخوشي كنار هم جمع بشين
دلاي غم گرفته رو شاد كنين
با فكرتون دنيا رو آباد كنين
عقل دادم بريد تدبُـر كنيد
نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد
من بهتون چقدر ماشالله گفتم
نيافريده بارك‌الله گفتم
من كه هواتونو هميشه داشتم
حتا يه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازي نكرده باختيد
نشستيد و خداي جعلي ساختيد
هر كدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آيه‌هاي ما جدا شد
يه جو زمين و اين همه شلوغي
اين همه دين و مذهب دروغي
حقيقتن شماها خيلي پستيد
خر نباشين گاو رو نمي‌پرستيد

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد
بلند بلند هي صلوات فرستاد
از اون قيافه‌هاي حق به جانب
هم از خودي شاكي هم از اجانب
گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست؟
پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست؟
چرا زنا اين‌جوري بد لباسند؟
مرداي غيرتي كجا پلاسند؟
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن
اينجا كه فرقي ندارند مرد و زن
يارو كنفت شد ولي از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش مي‌چرخه نمي‌دونم چشه؟
آهان مي‌خواد يواشكي جيم بشه
ديد يه كمي سرش شلوغه خدا
يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيه بشكه‌ي نفت
يه هو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراولا چند تا بهش ايست دادند
يارو واينستاد اونا جلوش وايستادند
فوري درآورد وسشون چك كشيد
گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوريا لك زده
دير برسم يكي ديگه تك زده
اگه نرم حوريه دلگير مي‌شه
تو رو خدا بذار برم دير مي‌شه
قراول حضرت حق، دمش گرم
با رشوه‌ي خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو گرفت تو دستش
كشون كشون بردش يه جايي بستش
رشوه‌ي حاجي رو ضميمه كردن
توي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيه داشت بلند بلند غر مي‌زد
داشت روي اعصاب‌ها تلنگر مي‌زد
خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اين همه آدم رو معطل نكن
بگير بشين اين همه كل كل نكن
يه عالمه نامه داريم نخونده
تازه، هنوز كـُـرات ديگه مونده
نامه‌ي تو پر از كاراي زشته
كي به تو گفته جات توي بهشته؟
بهشت جاي آدماي باحاله
ولت كنم بري بهشت، محاله
يادته كه چقدر ريا مي‌كردي؟
بنده‌هاي ما رو سياه مي‌كردي؟
تا يه نفر دورو برت مي‌ديدي
چقدر والضــــــــاليــــــــن و مي‌كشيدي
اين همه كه روضه و نوحه خوندي
يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟
خيال مي‌كردي ما حواسمون نيست؟
نظم و نظام هستي كشكي كشكي‌ست؟
هر كاري كردي بچه‌ها نوشتند
مي‌خواي برو خودت ببين تو زونكن
خلاصه، وقتي يارو فهميد اينه
بازم درست نمي‌تونست بشينه
كاسه‌ي صبرش يه دفعه سر مي‌رفت
تا فرصتي گير مي‌آورد در مي‌رفت
قيامته اينجا عجب جاييه
جون شما خيلي تماشاييه

از يه طرف كلي كشيش اوردن
كشون كشون همه رو پيش اوردن
گفتم اينارو كه قطار كردن
بيچاره‌ها مگه چه كار كردن؟
ماموره گفت مي‌گم بهت من الان
مفسد في‌الارض كه مي‌گن همينان
گفت اينا بهشت فروشي كردن
بي‌پدرا خدا رو جوشي كردن
به نام دين حسابي خوردن اين‌ها
كفر خدا رو درآوردن اين‌ها
بد جوري ژاندارك رو اينا چزوندن
زنده توي آتيش اونو سوزوندن
روي زمين خدايي پيشه كردن
خون گاليله رو تو شيشه كردن
اگه بهش بگي كلاتو صاف كن
بهت مي‌گه بشين و اعتراف كن
هميشه در حال نظاره بودن
شما بگو: اينا چه كاره بودن؟

خيام اومد، يه بطري هم تو دستش
رفت و يه گوشه‌اي گرفت نشستش
حاجي بلند شد با صداي محكم
گفت: اين آقا بايد بره جهنم
خدا بهش گفت: تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون اين هلاكي؟
اين كه نه مدعي داره نه شاكي
نه گرد و خاك كرده و نه هياهو
نه عربده كشيده و نه چاقو
نه مال اين نه مال اونو برده
فقط عرق خريده رفته خورده
آدم خوبيه هواشو داشتم
اينجا خودم براش شراب گذاشتم

يه هو شنيدم ايست خبر دار دادند
نشسته‌ها بلند شدند وايستادند
حضرت اسرافيل از اون ور اومد
رفت روي چار پايه و چند تا سوت زد
ديدم دارند تخت روون مي‌آرن
فرشته‌ها رو دوششون مي‌آرن
مونده بودم كه اين كيه خدايا؟
تو محشر اين كارا چيه خدايا؟
فكر مي‌كنيد داخل اون تخت كي بود؟
الان مي‌گم، يه لحظه، اسمش چي بود؟
همون كه كاراش عالي بود
اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد
همون كه اين لامپا رو اختراع كرد
همون كه كاراش عالي بود، اون ديگه
بگيد بابا، توماس اديسون ديگه
خدا بهش گفت ديگه پايين نيا
يه راست برو بهشت پيش انبيا
وقت رو تلف نكن توماس زود برو
با هر وسيله‌اي اگر بود برو
از روي پل نري يه وقت مي‌افتي
مي‌گم هوايي ببرند و مفتي
باز حاجي ساكت نتونست بشينه
گفت كه مفهوم عدالت اينه؟
توماس اديسون كه مسلمون نبود
اين بابا اهل دين و ايمون نبود
نه روضه رفته بود نه پاي منبر
نه شمر مي‌دونست چيه نه خنجر
يه ركعت هم نماز شب نخونده
با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده
حرفاي يارو كه به اينجا رسيد
خدا يه آهي از ته دل كشيد
حضرت حق خودش رو جا به جا كرد
يه كم به اين حاجي نيگا نيگا كرد
از اون نگاهاي عاقل اندر
سفيه‌شو بايد بيارم اين ور
با اين كه خيلي خيلي خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود:
شما عجب كله خرايي هستيد
بابا عجب جونوراي هستيد
شمر اگه بود، آدلف هيتلر هم بود
خنجر اگر بود، رولور هم بود
حيفه كه آدم خودشو پير كنه
و سوزنش فقط يه جا گير كنه
مي‌گيد توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دين و ايمون نبود
اولن از كجا مي‌گيد اين حرفو
دربياريد كله‌ي زير برفو
اون منو بهتر از شما شناخته
دليلشم همين چيزايي كه ساخته
درسته گفته‌ام عبادت كنيد
نگفته‌ام به خلق خدمت كنيد؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده
دنيا رو هم كلي قشنگ كرده
من يه چراغ كه بيشتر نداشتم
اونم تو آسمونا كار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد
نمي‌دونيد چقدر كمك به من كرد
تو دنيا هيچكي بي چراغ نبوده
يا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا براي حاجي آتش افروخت
دروغ چرا؟ يه كم دلم براش سوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ساخته
اما به اينجا كه رسيده باخته
يكي مياد يه هاله‌اي باهاشه
چقدر بهش مياد فرشته باشه
اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم
دهانشو اورد كنار گوشم
گفت تو كه كلت پر از قورمه سبزيست
وقتي نمي‌فهمي بپرسي بد نيست
اون كه نشسته يك مقام والاست
مترجمه، رفيق حق تعالاست
خود خدا نيست نمايندشه
مورد اعتمادشه، بنده‌شه
خداي لم يلد كه ديدني نيست
صداش با اين گوشا شنيدني نيست
شما زميني‌ها همش همينيد
اونور ميزي رو خدا مي‌بينيد
همين‌جوري مي‌خواست بلند شه نم نم
گفت كه پاشو بايد بري جهنم
وقتي ديدم منم گرفتار شدم
داد كشيدم يه دفعه بيدار شدم

Darya
06-02-2008, 12:12 AM
خیلی جالب بود . بارک الله به این همه استعداد اونهم در قالب شعر طنز, ممنون .

emadi
06-04-2008, 07:17 PM
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

masi
06-06-2008, 03:17 PM
دوران قبل از دانشگاه = حسرتd/m
قبول شدن در دانشگاه = صعودwن 2
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر:ii:
امتحان پايان ترم = آوارخودكشي 98
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشنشكارچيخ
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنميg1
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد'/;l
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانسx/' 1
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچنزاع 9
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگغ00ه
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزيk.k
استاد راهنما = مرد نامرئيخنده 1-
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايانd/m
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشكي ميريزمخودكشي 98
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
دكتر بهداري = گله بان
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2 = راكي2
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6مبليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمي = سامورا يي ها
رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
استاد دانشگاه = گاو
رئيس اموزش = هزاردستان
معاون اموزش = دزد دريايي
برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين

emadi
06-06-2008, 06:15 PM
طنز خوب و قشنگی بود متشکرم

kamyab12
06-07-2008, 01:25 PM
من عاشق زن های پیرم!
بر خلاف عاشقان من عاشق زنهاي پيرم
عهد كردستم كه غير از پيرزن ياري نگيرم

شاعران دردام زلف خوشگلان افتند دائم
ليك من بر موي اسپيد كهن سالان اسيرم

من مگر ديوانه ام گردم به گرد خوبرويان
كز ادا و غمزه و اطوارشان هر دم بميرم

نوجوانان تازه كار و قيمت عاشق ندانند
قدر من دانند پيران و شوندي دستگيرم

بر وفاي خوبرويان نيست هرگز اعتباري
كز غرور و كبر پندارند ناچيز و حقيرم

هيچ ديدستي كه كس گيرد گلاب از غنچه ي گل؟
غنچه چون گل گشت آيد خود گلابش چون عبيرم

از شراب نو حذر كن غير از دردسر ندارد
من شراب كهنه نوشم خود نصيحت كرده پيرم

دلبر نو باوه هرشب سينما خواهد زچاكر
رستوران گر دير گردد مي كند خورد و خميرم

كيف خواهد عطر خواهد چتر خواهد يار خوشگل
‌پيرزن با نان و ديزي سازد و كهنه حصيرم

Darya
06-07-2008, 02:45 PM
طنز جالبی بود ممنون.

tanha88
06-08-2008, 07:00 AM
ممنون از این شعر طنز شما .چون الان جوان ها را به زور می پذیرند چه برسد به پیران .

tanha88
06-12-2008, 01:56 PM
طرز تهيه آدم باكلاس
اگر شما ذاتا انسان با کلاسي هستيد که هيچ! در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد. شايد باورتان نشود، ولي شما مي‌توانيد از جراحت خود نيز براي کلاس گذاشتن استفاده کنيد. فقط کافيست جواب‌هاي زير را با اندکي قيافه موجّه بيان کنيد:

اگر شصت پاي شما زير اجاق گاز گير کرده و شما آن را باندپيچي کرده‌ايد، هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد: موقع تکان دادن پيانوي بابام، پام مونده زيرش!

اگر صورت شما بر اثر جوشکاري، زير آفتاب سوخته بايد بگوييد: از اسکي آخر هفته نمي‌تونم بگذرم!

اگر به خاطر تک‌چرخ زدن با موتور براوو جلوي مدرسه دخترانه به زمين خورده‌ايد در جواب بايد بگوييد: با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم!

اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پيازداغ چسبيده علت آن را چنين بيان کنيد: ديشب با قهوه جوش اينجوري شد!

اگر بر اثر ضربه چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد: به سيم گيتارم گير کرده!

اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپني زير چشم شما کبود شده جوابتان اين باشد: چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد!

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني، مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: خواهرم از هلند، شکلات زيادي آورده!

اگر ميني بوس شما در جاده خاکي چپ کرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد: الکي مي‌گن زانتيا ايربگ داره!

اگر کف دست شما به قوري سماور چسبيد بگوييد: حواسم نبود ميله شومينه زيادي داغ شد!

اگر موها و ابروهاي شما در چهارشنبه‌سوري سوخت جواب دهيد: بچه همسايه را از ميان شعله‌هاي آتش بيرون کشيدم !

Darya
06-14-2008, 11:10 AM
با سلام خدمت دوست عزیزم بلبل

خیلی جالب بود . ممنون . واقعا با کلاس بودن هم واسه خودش دنیایی داره ها؟!!

احمد
06-21-2008, 01:26 PM
آتش توپخانه خودی
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/7785NS-20.jpg
تمام میدان زیر آتش سنگین توپخانه دشمن بود، سربازها یکی یکی کشته می شدند. لشکر از سمت شمال کمی پیشروی کرده بود و نزدیک بود که نیروی کمکی برسد. فرمانده «ماروس فرای» خسته و زخمی روی خاکریز افتاده بود و سعی می کرد در آخرین لحظات لشگر را فرماندهی کند. ماروس نگاهی به میدان می انداخت و با فریاد دستوراتی می داد و بعد سرش را می انداخت پایین و شروع می کرد به نوشتن! سربرگی کثیف و پاره را از میان کاغذهای در حال سوختن انبار نجات داده بود تا جواب آخرین نامه ای را از ستاد مشترک ارتش در مورد لشگر تحت فرماندهی اش دریافت کرده بود بدهد. لحظه ای گلوله تانک به شیب بالای خاکزیر خورد و کوهی از خاک را روی ماروس ریخت اما ماروس به حالت بچه ای که در جنین باشد ورق کاغد را روی سینه گذاشت و همانطور ماند تا آسیبی به نامه نرسد. ماروس موقیعت خود را کمی تغییر داد و بعد از صدور چند فرمان، خود را آماده کرد تا مهم ترین بخش نامه را بنویسد، اما قبل از نوشتن یک بار دیگر آن چه را نوشته بود دوباره خواند:
«پیرو نامه مورخ هفتم می ستاد مشترک مبنی بر تهیه مسکن سربازان لشگر بعد از اتمام جنگ به اطلاع می رساند که طرح هایی که آن ستاد محترم تنظیم کرده است به هیچ وجه به درد سربازان نمی خورد و من ماروس فرای فرمانده ارشد لشگر تا به حال این دستورالعمل را ابلاغ نکرده ام. چرا که بیم آن می رود در روحیه افراد تاثیر بگذارد و ادامه جنگ برای ما میسر نباشد! لذا از آن ستاد محترم تقاضا دارم نسبت به امر مسکن سربازان به صورت جدی فکر شود.»
ماروس با خودش فکر کرد که چه دلیلی دارد در این لحظات بحرانی نامه ای اداری و کاملا رسمی بنویسد، خواست نامه را پاره کند، اما این تنها کاغذی بود که در اختیار داشت. در سمت جنوبی میدان گلوله توپخانه به سنگر اصابت کرد، ماروس در نزدیکی خود تعدادی از سربازان را دید که کشته شدند، چاره ای نداشت مجبور بود حقایق را بنویسد، هر چند می دانست که این نامه ممکن است هرگز به دست ستاد مشترک نرسد اما باید می نوشت چون دست کم وجدانش راحت می شد. ماروس ادامه داد:
«البته شک دارم که شما فکر هم بکنید که الان ما درست چهار ماه است که با دست خالی و شکم خالی داریم مبارزه می کنیم، گرانی ها به این جا هم کشیده شده است برخی از سربازان کنار جنگ مجبور هستند کار کنند تا برای خانواده هایشان پول بفرستند، الان در خط مقدم شش هکتار گندم کاشته ایم که دشمن مرتب آن جا را می کوبد، سهمیه نان و مربای لشگر کم شده است، دوماه پیش با یک مرغ کار پرورش مرغ را شروع کردیم، متاسفانه این مرغ توسط یک خروس دشمن باردار شد چون ما مجبور شدیم شبانه آن مرغ را به یکی از دهات های دشمن ببریم و آن جا ولش کنیم بلکه خروسی سوارش شود که شد. الان لشگر فکر خرید بوقلمون است که حفاظت اطلاعات به خاطر سروصدای زیاد آن قبول نمی کند، بوقلمون در لشگر باشد! تمام امید سربازان به اتمام جنگ است، افسران همگی منتظر پایان جنگ هستند تا برگردند و در خانه هایی که پولش را در دوران دانشکده افسری پرداخت کرده اند بنشینند. از داخل کشور خبر طرح های مسکن به این جا رسیده است و سربازان دائم در مورد این طرح ها از من سوال می کنند. شما در نامه ای که ماه گذشته فرستادید نوشته بودید مشکل مسکن مشکل جهانی است که باید برای سربازان تشریح شود. اما تحقیق کردیم دیدم در کشور دشمن چنین چیزی نیست لااقل به بزرگی مشکل ما نیست. البته سربازان از وقتی فهمیده اند در کشور دشمن اوضاع از ما بهتر است کلی از آنها را کشته اند اما نمی دانم تا کی بتوانیم مقابل نازی ها دوام بیاوریم. دائم به ما خبرهای بد می رسد. برادر سرباز مارتیک با بمب 80 نفر از اعضای خانواده اش را کشته، خواهر افسر جو را در خیابان دزدیده اند، برادر خود من معتاد شده است و تیم ملی هم که گند بازی کردن را درآورده است. بهرحال من ماروس افسر ارشد لشگر اعلام می کنم که با این وضع ...»
سربازان به زحمت جنازه ماروس را از زیر تل خاک بیرون کشیدند، ماروس به خود پیچیده بود، گلوله تانک درست پشت سرش خورده بود و دیوار را روی سر او خراب کرده بود. سربازان به سرعت فرمانده نیمه جان را به آمبولانس رساندند. کاغذ روی سینه ماروس رفته رفته قرمز می شد. ماروس به زحمت صدای سربازان را می شنید که می گفتند: «ستاد برنج اعلام کرده، هر نفر ده کیلو اما به درد نخوره، بازار سیاه کیلویی دو تومن می خرن، اما قربان هیچی برنج خودمون نمی شه، زود خوب شین برگردین، شنیدم ارتش دشمن می خواد همین روزها عملیات کنه شالی های برنج مون رو بگیره ولی کور خوندن!»
آمبولانس که حرکت کرد از سمت دیگر چند ماشین وارد میدان شدند، سربازان می گفتند وزیر کشاورزی برای بازدید مناطق جنگی آمده است!

Darya
07-14-2008, 04:28 PM
تست کنکور
مدت پاسخگويی در روزنامه های کثيرالانتشار اعلام خواهد شد.

تست های فرهنگی هنری

هنرپيشه معروف سينما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت

هنرپيشه مرحوم سينما ؟
الف) رضا ژيان
ب) رضا ماکسيما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور

هنرپيشه مرحوم فيلم "ممل آمريکايي" ؟
الف) نعمت الله گرجي
ب) نعمت الله ساقه طلايي
ک) نعمت الله شيرين عسل
ش) نعمت الله مينو

هنرپيشه زن معروف سينما ؟
الف) هديه تهراني
ب) کادوي تهراني
ک) چشم روشني تهراني
ش) قابل نداره تهراني

بازيگر چشم روشن سينما و تلوزيون ؟
الف) پارسا پيروزفر
ب) فارسا فيروزپر
ک) پارسا پيروزپر
ش) فارسا فيروزفر

يکي از آهنگ هاي منصور ؟
الف) ديوونه
ب) ... خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج!

خشايار اعتمادي چه سبکي مي خواند؟
الف) پاپ
ب) اسقف
ک) راهبه
ش) موبد

يکي از خواننده‌هاي مشهور زن ميباشد. ماريا....؟
الف) کري
ب) کوري
ک) لالي
ش) قطع نخاع

بازيگر فيلم خواب وبيداري و زندان زنان رويا...؟
الف) نونهالي
ب) خردسالي
ک) ميانسالي
ش) پيري

تست های ورزشی

کشتي گير گردن کلفت ايران ؟
الف) عباس جديدي
ب) عباس قديمي
ک) عباس نيو
ش) عباس آپ تو ديت

تيم فوتبال آباداني ؟
الف) نفت آبادان
ب) بنزين آبادان
ک) گازوئيل آبادان
ش) استقلال اهواز

باشگاه انگليسي ؟
الف) ميدلزبرو
ب) ميدلزبيا
ک) ميدلزبودي حالا
ش) ميدلزپاشو برو گمشو

بازيکن بوسنيايي سابق بايرن مونيخ ؟
الف) حسن صالح حميدزيچ
ب) حميد صالح حسنزيچ
ک) حسن حميد صالحزيچ
ش) بابا چند نفر به يه نفر ؟؟؟

دروازه بان انگليس در جام جهاني ١٩٩٨ فرانسه ؟
الف) ديويد سيمن
ب) ديويد سيمثقال
ک) ديويد سيگرم
ش) ديويد سيتن

مربي سابق تيم ملي انگليس و استراليا ؟
الف) تري ونبلز
ب) مونو ونبلز
ک) تترا ونبلز
ش) هگزا ونبلز

مهاجم سال هاي دور منچستر يونايتد ؟
الف) اندي کول
ب) اندي سرشانه
ک) اندي پشت بازو
ش) اندي مرسي هيکل

مهاجم تيم ملي هلند و آرسنال ؟
الف) دنيس برگکمپ
ب) دنيس اروين
ک) دنيس وايز
ش) دنيس تريکو

آقاي گل جام جهاني ٧٤ آلمان ؟
الف) گرد مولر
ب) بيضي مولر
ک) مستطيل مولر
ش) ٨ وجهي منتظم مولر

تست های الکی

برد اصلي کامپيوتر ؟
الف) مادربرد
ب) فادربرد
ک) طلاق برد
ش) بر پدر و مادر کسي که در اين محل آشغال بريزد ... !!!

نژاد مردم شرق آسيا ؟
الف) زرد
ب) عنابي
ک) بنفش
ش) چهارخونه راه راه يشمی

يکي از ميدان هاي تهران و شاعر ؟
الف) فردوسي
ب) انقلاب
ک) ونک
ش) مستقيم

وقت شما به پايان رسيد . لطفا ماوس های خود را بالا بگيريد!

احمد
07-31-2008, 11:33 PM
مورچه‌ها شیوه هایی در آموزش دارند که بسیار جالب است. مورچه‌ها هم مثل آدمها، معلم دارند! جالبترین کشف دانشمندان این است که مورچه‌های معلم خود را با سرعت دانش‌آموزان تنظیم می‌کنند و قبل از شروع درس بعدی به این اطمینان می‌رسند که بچه مورچه درس قبلی را خوب یاد گرفته باشد.
در دنیای ما آدمها، شاگرد برای یادگیری هزینه می‌پردازد؛ اما بین مورچه‌ها این معلم است که باید هزینه بپردازد و آن کند شدن سرعت خودش است!
مورچه‌ها موقع راه رفتن اثری از خود به جا می‌گذارند و به این وسیله مورچه‌های دیگر را به سمت غذا راهنمایی می‌کنند. به همین سبب، هر مورچه معلم (که ماده است) کار راهنمایی یک مورچه را به عهده می‌گیرد.
او مورچه‌های تاز‌ه‌کار را پیدا می کند و در گروه قرار می‌دهد و آموزش آنها را شروع می‌کند. این دانش‌آموز هر چند لحظه یک‌بار موقع راه رفتن می‌ایستد و با پاهایش به شکم و پاهای مورچه معلم می‌زند تا به او نشان دهد که حرکت را ادامه دهد و اگر این کار را انجام ندهد، مورچه معلم می‌ایستد.
وقتی فاصله بین این دو خیلی زیاد می‌شود، معلم سرعتش را کم و مورچه جدید سرعتش را زیاد می‌کند. معلم در واقع با این کار از خودگذشتگی می‌کند؛ چون در حالت عادی سرعتش ۴ برابر آن است. این مورچه جدید آن قدر درسش را خوب یاد می‌گیرد که می‌تواند خودش معلم شود و جریان اطلاعات را در مورچه‌ها حفظ کند.
می‌بینید که خداوند بهترین امکانات را حتی برای کوچکترین موجودات جهان به وجود آورده است. پس از این به بعد حسابی مواظب زیر پایتان باشید؛ چون ممکن است خانم معلمی را له کنید و کلاس درس را تعطیل!

Ameneh
08-01-2008, 12:42 AM
خیلی جالب بود !
ممنون .

nahid
08-01-2008, 11:41 AM
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت. !!!!
خنده 1-q2qe.8

mohsen
08-06-2008, 12:58 AM
۱-بد شانسی يعنی : داری با دوست دختر جديدت راه ميری ، يک دفعه دوست دختر فابريکت مياد و تو قبلا بهش گفتی که به غير از او هيچ دوست دختر ديگه ای نداری و حالا اون تو رو با يه دختر ديگه ميبينه ، خب مسلم ديگه بهترين دوست دخترت میپره .

mohsen
08-08-2008, 11:56 AM
۲:بد شانسی يعنی : تو دانشگاه سر کلاس داری ادای استادتو در مياری ، بعد همينکه صورتتو برميگردونی ، ببينی استادت پشت سرت واستاده و داشته تمام ارهای تو رو ميديده و دوستای نامردتم اصلا چيزی بهت نگفتن که استاد پشت سرته .

mohsen
08-08-2008, 11:59 AM
۳: بد شانسی يعنی : شب عيد ميخوای برای دوست و آشنا ای کارت بفرستی ، ولی خطها به قدری شلوغه و سرعت تخمی ، که مسنجر به زور بالا مياد ، چه برسه که بخوای ای کارت بفرستی .

mohsen
08-08-2008, 12:02 PM
۴: بد شانسی يعنی : تو اتاقت تنهای و داری چت ميکنی و رفتی تو چت روم و تاکو بستی داری برای خودت ... شعر میگی برای دخترای توی روم اساسی حال ميکنی ( البته از پشت تاک ) ، بعد ميفهمی که نه انگار تنها نيستی و بابات از کی تو اتاقته و تو اينقدر محو چتی که اصلا از حضور او آگاه نشده و اونجای که بابات تازه ميفهمه کامپيوتر رو برای چی ميخواستی .

mohsen
08-08-2008, 12:02 PM
۵: بد شانسی يعنی : بدون گواهينامه و به صورت کاملا هيدن گونه ( مخفيانه ) ماشين بابا رو دو در ميکنی تا بری دنبال رفقا و برين کمی صفا کنين ، رفقا رو بر ميداری ، يه اسکوتر هم تو صبط ماشين ميذاری و به صورت شخله گاز شروع ميکنی به رانندگی ، سره اولين ۴راه پليس بهت گير ميده و به جرم نداشتن گواهينامه ، ماشين باباتو ۲ هفته تو پارکينگ ميخوابونن .

mohsen
08-08-2008, 12:03 PM
۶: بد شانسی يعنی : جلوی دوستات ادعا ميکنی که خدای کامپيوتری ، بعد يه روز يکی از دوستات زنگ ميزنه که اگه ممکنه بری و ويندوزشو عوض کنی ، بعد و ميری اونجا وبه جای اينکه ويندوزشو درست کنی ، ميزنی کامپيوترشو دغون می کنی ...

mohsen
08-08-2008, 12:05 PM
7: بد شانسی يعنی : آمار وبلاگت به روزی چند هزار نفر رسيده و داری کلی حال ميکنی ، يک روز کانکت ميشی و اسم وبلاگتو وارد ميکنی و ميبينی پيغام انسداد اين سايت توسط مخابرات اومده جلوت و تو اصلا باور نميکنی اينو و همين امر باعث ميشه تا آمارت به يک دهم آمار قبليت برسه .

mohsen
08-08-2008, 12:06 PM
8: بد شانسی يعنی : تولدت ۳۰ اسفند باشه .

mohsen
08-08-2008, 12:07 PM
9: بد شانسی يعنی : تو مملکتی باشيم که ندونيم پول نفت و گاز و سرمايه های ملی مون کجا و تو حساب چه اشخاصی ميره .

mohsen
08-08-2008, 12:08 PM
10: بدشانسی يعنی : تو مملکتی باشيم که زنها و دختراش برای يه لقمه نون ، مجبور به خود فروشی ميشن .

mohsen
08-08-2008, 12:08 PM
11: بد شانسی يعنی : تو مملکتی باشيم که از نظر فرار مغزها رتبه اول جهان رو داره .

mohsen
08-10-2008, 11:36 AM
اگر ميخواي همه فکر کنن باکلاسي اینارارو انجام بده!!!
گر شما ذاتا'''' انسان با کلاسي هستيد که هيچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد . شايد باورتان نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي کلاس گذاشتن استفاده کنيد فقط کافيست جواب هاي زير را با اندکي قيافه موجه بيان کنيد:

* اگرشصت پاي شمازيراجاق گازگير کرده و شما ان را باند پيچي کرده ايدهرگاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : ''''موقع تکان دادن پيانوي بابام پام مونده زيرش''''

* اگر صورت شما بر اثر جوشکاري زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : ''''از اسکي آخر هفته نمي توانم بگذرم''''

* اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوي مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : ''''با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم''''

* اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان کنيد : ''''ديشب با قهوه جوش اينجوري شد''''

* اگر بر اثر ضربه ي چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد : ''''به سيم گيتارم گير کرده''''

* اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپني زير چشم شما کبود شده جوابتان اين باشد : ''''چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد''''

* اگر صورت شما بر اثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: ''''که خواهرتان از هلند شکلات زيادي اورده است''''

* اگر ميني بوس شما در جاده خاکي چپ کرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد : ''''الکي مي گويند زانتيا ايربگ داره ''''

* اگر کف دست شما به قوري سماور چسبيد بگوييد:''''حواسم نبود ميله ي شومينه زيادي داغ شد''''

* اگر موها و ابروهاي شما در چهار شنبه سوري سوخت جواب دهيد:''''بچه همسايه را از ميان شعله هاي آتش بيرون کشيدم!

emadi
08-10-2008, 01:51 PM
عشقهاي قرن بيست و يک
دوباره شب شد و من بيقرارم
كانكت كن زود بيا در انتظارم
بيا من آمدم پاي مسنجر
شدم محسور از آواي مسنجر
بيا هارد دلت را ما ببينيم
گلي از گنج هوم پيجت بچينيم
بيا ايكن نماي بي نشانم
كه من جز آدرس ميلت ندارم
بيا فرهاد باز بي تو غش كرد
و حتي هارد ديسكم هم كش كرد
بيا اي عشق دات كام عزيزم
به پاي تو دبليوها بريزم
مرا در انتظار خويش مگذار
و يا ز اندازه آن بيش مگذار
بيا اي حاصل سرچ جهاني
بيا اجرا كن آن فايل نهاني
بيا در دل تو را كم دارم امشب
حدودا'' صد مگي غم دارم امشب
اگر آيي دعايت مينمايم
دعا تا بي نهايت مينمايم
اگر آيي دعاي من همين است
و يا نقل به مضمونش چنين است
مبادا لحظه اي دي سي شوي يار
جداي از آن پي سي شوي يار
مبادا نام ما را پاك سازي
و كاخ آرزو ها را خاك سازي
بمان تا جاودان اندر دل من
بمان تا حل شود هر مشكل من

Darya
08-10-2008, 02:01 PM
خیلی قشنگ بود آقا محسن .

دستتون درد نکنه .

راستی نگفتینا؟چرا انگشت دستتون سوخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Darya
08-10-2008, 02:02 PM
خیلی خیلی خیلی زیبا بود ممنون از شما.

emadi
08-13-2008, 11:40 AM
شرايط ازدواج


http://www.mobin-group.com/image/reg/images/8828IMAGE6334791.jpg
از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وارد خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:
ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟
در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.
ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دختر كربلا تقي؟ دختر جم پناه؟و دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
ـ ببينم زينت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم....
گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،‌ولي از حالا هر چي خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازي ها؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله گيس هامو سفيد كرده ام دخترهاي محله رو نمي شناسم؟دختر آقا بالاخان جون ميده واسه تو. هر وقت تو كوچه مي بينمش خيال مي كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همديگه ساخته شدين!
ـ من حرفي ندارم، ولي بابش چي؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند يه لا قبايي مثل من ميده؟
ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان ديگه، دختر اتول خان رشتي كه نيست!
ـ ولي هر چي باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسي نيست. "آقا" نيست كه هست، "بالا" نيست كه هست. "خان" نيست كه هست. پول نداره كه داره....پس مي خواستي چي باشه؟
ـ حالا نمي خواد فكر اين چيزها را بكني اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خيل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر كنم؟
ـ آره پس ميخواستي چكار كني؟
ـ مي خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرين خانوم صحبت بكنم!
ـ به همين زودي؟
ـ به همين زودي كه نه....عصري مي خواستم برم.
كمي مكث كردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالي رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روي تخت دراز كشيدم تا درباره همسر آينده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد و من سردي تخت را بيشتر حس مي كردم.......انگار همان "سرماي عزب كش" بود كه ننه مي گفت:
ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابي شب شده بود، ولي توي تاريكي هم مي شد فهميد كه لب و لوچه اش آويزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توي اتاق چپيد.
ـ نگفتم آقابالاخان كم كسي نيست؟ ....خوب چي گفت؟ در حاليكه صدايش مي لرزيد جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت كرد؟
ـ مخالفت كه نميشه گفت...ولي گفتند دوماد! باهاس رفيقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بيشتر برسه، شبها هم زود بياد خونه كه از حالا عادت كنه.
ـ ديگه چي گفتند
ـ پرسيدند خونه و ماشين داره؟ منم گفتم: ماشين ريش تراشي داره، ماشين سواري هم انشاالله بعداً ميخره! براي خونه هم يه فكري مي كنه، دويست چوق گذاشته توي بانك كه باز هم بذاره ايشالله خونه هم بعد مي خره!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه هم گفتند تحصيلاتش خوبه، ولي حقوقش كمه! يه تيكه ملك هم بايد پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دري وري نگن!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه اينكه دخترم كار خونه بلد نيس، باهاس براش كلفت و نوكر بگيره!
ـ ديگه چي
ـ ديگه اينكه گفتند علاوه بر اين اجازه بدين فكر هامونو بكنيم با پدرش هم حرف بزنيم، سه ماه ديگه خبرتون مي كنيم!
من هم خداحافظي كردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظي كردم و رفتم تا آن شب را به "بيعاري" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسي سر گرفت اقلاً آرزوي "شب زنده داري" به دلم نمانده باشد.
تا سه ماه خبري نشد....روزهاي آخر مهلت قانوني بود كه طبق حكم وزارتي، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بنديل را كه مي بست، به اقدس خانوم زن مرتضي خان همسايه بغلي سپرد كه رأس مدت با زرين خانوم تماس بگيرد و نتيجه را بنويسد.
بعدها كه نامه اقدس خانوم رسيد، فهميدم كه در آخرين روز ماه سوم، زن اقابالاخان پيغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عيبي ندارد، ولي بقييه شرايط را بايد داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه اي رسيد كه نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسيد مانعي ندارد، ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد.
ايضاً چند ماه ديگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نيامد عيبي ندارد. ولي خيلي هم دير نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً ساير شرايط را هم حتماً بايد داشته باشد!"
....زمان به سرعت مي گذشت، هر پنج شش ماه يك دفعه نامه اقدس خانوم مي رسيد و هر دفعه يكي از شرايط اوليه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشين هم لازم نيست چون با اين وضع شلوغ خيابانها آدم هر چي ماشين نداشته باشد راخت تر است!....ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد!"
....زرين خانوم توي حمام به من گفت: ديشب آقابالاخان مي گفت خودمان خانه داريم نمي خواهد فكر آن باشد، ولي بقيه شرايط را حتماً بايد داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش ديشب پيغام دادند:
"از يك تكه ملك پشت قباله مي شود گذشت ولي بقيه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زينت را توي كوچه ديدم، طفلكي خيلي لاغر شده....مي گفت: با حقوق كمش مي سازم، ولي كلفت و نوكر را بايد حتماً داشته باشد!...."
به درستي نمي دانم چند سال گذشت، ولي اين را مي دانم كه دختر آقابالاخان به همان سني رسيده بود كه در تهران به آن "ترشيده مي گفتيم!"
ولي جنوبي ها به آن مي گويند "خونه مونده....و اگر دختر هاي اين سن، واقع بين باشند ديگر فكر شوهر را هم نمي كنند كه هر وقت صداي زنگ خانه بلند مي شود قلبشان بريزد پايين!......
داشتم قضيه را كم كم فراموش مي كردم....علي الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هايش را قطع كرده بود.....
....زندگي ام جريان طبيعي خودش را طي مي كرد تا اينكه يك روز نامه اي به دستم رسيد كه خطش را تا بحال نديده بودم.
با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقاي برهان پور:
پس از عرض سلام، مي خواستم به اطلاع شما برسانم كه براي سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نيست چون در اين مدت در كلاس خانه داري تمام كارهاي خانه را از آشپزي و خياطي گرفته تا آرايش و گلدوزي ياد گرفته ام و ديپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زينت"
فرداا وقتي پستچي شهر ما صندوق را خالي كرد، نامه دو سطري من هم توي نامه ها بود، همان نامه كه تويش نوشته بودم:
"سركار خانوم زينت خانوم!
نامه اي كه فرستاده بوديد زيارت شد، ولي به درستي نفهميدم نظر شما از "آقاي برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس مي خواند و اهل اين حرفها نيست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلي ديگري نداريم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانيد. قربانعلي برهان پور"
راستي فراموش كردم بگويم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با يك دختر چشم و ابرو مشكي شيرازي آشنا شدم كه نه درباره رفيقها و سر و وضع و دير آمدنم حرفي داشت، نه خانه و ماشين و حقوق و يك تكه ملك براي پشت قباله مي خواست.... و از همه اينها مهمتر اينكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرين خانوم" نبودند.

kamyab12
08-13-2008, 10:27 PM
مدیر جان خیلی ممنونم از این مطلب قشنگت واقعا حال کردم بعضی از این دختر خانمها فکر میکنند از دماغ فیل افتادند تا میری طرفشون و پیشنهاد ازدواج میدی مثل آدمای اقتصادان باهات وارد معامله میشن آخه یکی نمیاد بهشون بگه بابا در بعد ازدواج مال و منال یه طرف و عشق و علاقه و صمیمت و دوستی یه طرف درسته تا حدی مال منال هم لازمه اما مال و منال رو میشه با کمی کار و تلاش بدست آورد اما عشق و علاقه چی؟ آیا میشه با تلاش بدست آورد. بابا بیایید کمی دلتون بحال خودتون بسوزه و اینقدر دعای سنگین برای جوونای مردم ننویسید از من گفتن بود تازه برای ما پسرا که مشکلی نیست شماها پیر میشید مثل همین بنده خدا یا حق

emadi
08-14-2008, 07:30 PM
بيکاري براي سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با اون مصاحبه کرد و تميز کردن زمينش رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..
مرد جواب داد : «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت : «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعدخونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکا بود. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد : «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت!

احمد
08-19-2008, 12:21 PM
جالب بود متشکرم

Ameneh
09-12-2008, 12:57 PM
دیدگاه اول مغازه دار

دیدگاه دوم اپتو متریست




عینک چیست ؟



مغازه دار : یک کالای لوکس


اپتو متریست : وسیله ایست جهت رفع عیوب انکساری




چه عینکی را انتخاب کنیم ؟


مغازه دار : هرکدام که گرانتر است .
مخصوصاً اگر بیشتر از ٣٠٠ هزار باشد بهتره یعنی هرچه لوکس تر بهتر .


اپتو متریست : عینکی خوب است که میدان بینایی بیشتری دارد .
مطابق با فاصله مردمک باشد .
از نظر رنگ و شکل روی صورت فیت شود .




از کجا عینک مان را تهیه کنیم ؟


مغازه دار : اینکه سؤال کردن ندارد ،
هر مغازهایی که شیک تره و دارای دکورهای چند صد میلیونی می باشد
چون هیچوقبت نمی گذاره دست خالی بیرون بیایی .


اپتو متریست : از جایی عینک تان را تهیه کنید
که درصد خطای ( پولی ) آن کم باشد .
یعنی عینک شما را طبق نسخه بسازد .
نه اینکه بعد از یکسال تازه بفهمید
عینک شما چیزی نیست که نسخه شده .

emadi
09-12-2008, 03:16 PM
بهترین عینک عینکیست که به زندگی ما روشنی و امید ببخشد نه اینکه زندگیمان را تیره و تار کند متشکرم

sajedi
10-09-2008, 11:23 AM
انواع بله گفتن عروس ها!


عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)

عروس لوس: بع..........له!

عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس

عروس خجالتي: اوهوم

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ...

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم

عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست مي خواي بخواه نمي خواي هم به درک)

nahid
10-17-2008, 02:10 AM
يک خانم براي طرح مشکلش به کليسا رفت .
او با کشيش ملاقات کرد و برايش گفت: من دو طوطي ماده دارم که فوق العاده زيبا هستند. اما متاسفانه فقط يک جمله بلدند که بگويند «ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟». اين موضوع براي من واقعا دردسر شده و آبروي من را به خطرا انداخته. از شما کمک ميخواهم. من را راهنمايي کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟
کشيش که از حرفهاي خانم خيلي جا خورده بود گفت: اين واقعاً جاي تاسف دارد که طوطي هاي شما چنين عبارتي را بلدند... من يک جفت طوطي نر در کليسا دارم . آنها خيلي خوب حرف ميزنند و اغلب اوقات دعا ميخوانند. به شما توصيه ميکنم طوطيهايتان را مدتي به من بسپاريد. شايد در مجاورت طوطي هاي من آنها به جاي آن عبارت وحشتناک ياد بگيرند کمي دعا بخوانند .
خانم که از اين پيشنهاد خيلي خوشحال شده بود با کمال ميل پذيرفت. فرداي آن روز خانم با قفس طوطي هاي خود به کليسا رفت و به اطاق پشتي نزد کشيش رفت. کشيش در قفس طوطي هايش را باز کرد و خانم طوطي هاي ماده را داخل قفس کشيش انداخت .
يکي از طوطي هاي ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟
طوطي هاي نر نگاهي به همديگر انداختند. سپس يکي به ديگري گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد !

nahid
10-26-2008, 12:43 AM
عاقبت دروغگویی به همسر

http://tinypic.info/files/2xx8wi5ohczreakoj40h.jpg


مردی به همسرش زنگ زد و گفت: عزیزم من از طرف رئیسم دعوت شدم که یک هفته با اون و دوستاش برای ماهیگیری بریم کانادا. این بهترین فرصت برای منه تا با رئیسم صمیمی‌تر بشم و آیندمو تضمین کنم.. اگه میشه ساکمو ببند و لوازم ماهیگیریم رو هم آماده کن.. راستی اون پیژامه آبیه که تازه خریدم هم برام بذار..
زن کمی مشکوک شد ولی مثل یه زن خوب و مهربون ساک همسرش رو بست...
بعد از یک هفته مرد از سفر اومد.
همسرش ازش پرسید: خوب عزیزم خوش گذشت، ماهی گرفتی؟!!
مرد گفت: آره، خیلی خوب بود چند تا اره‌ماهی گرفتم، یه چند تایی هم سالامون.. راستی چرا اون پیژامه آبیه رو که بهت گفتم برام تو ساک نذاشتی؟؟؟!!!!
می‌خواید بدونید زنش چه جوابی بهش داد..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
زن گفت: من گذاشته بودم، اون توی جعبه وسایل ماهیگیریت

M-Arman
10-31-2008, 06:04 PM
راه و روشهای با كلاس شدن


+ سعي كنيد هرروز لباسهايتان را آپگريد كنيد

+ داشتن موبايل شيك و جديد خيلي مهم است

+ براي موبايلتان چند جلد بخريد تا بتوانيد موبايلتان را با لباستان هماهنگ كنيد

+ مدل مو خيلي مهم است هرچه در اين زمينه هزينه كنيد باز هم كم است

+ هر روز چند كلمه جديد از ديكشنري استخراج كنيد تا به هنگام نياز به كار بگيريد

+ اگر با كسي قرار دارید با نيم ساعت تاخير به سر قرار برويد و از خيابانهاي شلوغ گله كنيد

+ مكالمات تلفني خود را به چند ثانيه خلاصه كنيد . خانومها بيشتر تمرين كنند

+ چاي را با قند نخوريد . با نوك قاشق كمي شكر ريخته و فقط دو بار به هم بزنيد

+ چاي را به يكباره نخوريد : يك كم چاي بخوريد چند كلمه حرف بزنيد كمي چاي كمي حرف

+ يوگا ورزش با كلاسي است حتما اين ورزش را ياد بگيريد

+ وقتی كرايه ميدهيد هيچ وقت پول خرد ندهيد حتي المقدور تراول يا بيست هزار ريالي

+ هر روز يك روزنامه به زبان انگليسي خريده و هر كجا ميرويد همراهتان ببريد

+ به كلاسهاي آموزش موسيقي رفته و هميشه كيف گيتار به دوشتان بياندازيد

+ هميشه چوب اسكي و چوب گلف را در ماشينتان داشته باشيد

+ در رستوران يا ميهماني نصف كباب را ميل نكرده و در بشقاب دست نخورده باقي بگذاريد

Ameneh
11-09-2008, 08:26 PM
دختر ها و پسر ها چگونه نیمرو درست می کنند ؟؟



دختر ها


توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن .




پسرها


توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن
و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن
و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد !
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده
و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل
و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون
و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده
توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن
و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن !

emadi
11-10-2008, 12:33 AM
طنز خوبی بود ولی فکر کنم ماهر ترین آشپزهای دنیا مرد هستند و ضمن اینکه اگرم آقا پسرای گل اینهمه راه برند تا درست کنند ولی در عوض زیر بار منت و هزار کلاس گذاشتن دختر خانمها نمیرن .
خنده 1-fئm/.ug1///;kk.kzi//l;y

kamyab12
11-10-2008, 11:48 AM
با تشکر از خانم آمنه که این طنز زیبا رو ارسال کردند البته ما هم در قالب طنز و خنده برای دختر خانمهای تی تیش مامانی یه دونه در آینده ارسال خواهیم کرد .

kamyab12
11-10-2008, 11:51 AM
شوهر کامپیوتری
ابوالفضل زرویی نصرآباد
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/3835smile1.gifیکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام «ننه قمر» و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش «دلربا» بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گویند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند «کامپیوتر» و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟»
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: «اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.» به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک «آى دى» به نام «دلربا آندرلاین تنها 437» براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى «یارو مسنجر». به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو «بنده نگارنده» مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم...

ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

mohsen
11-10-2008, 12:10 PM
به امید روزی که اولا که هیچکس در این دنیا عاشق نشه دوما اینکه به خدا آخر و عاقبت خوبی نداره جز بدبختی و بیچارگی و ذلت هیچ عاید نمیشه والله من که نمیدونم چی بگم ..... تو رو خدا زود گول نخورید البته نمیشه گفت کاملا منفی و رد میشه آدذمای خوب هم در اندک موردی از پشت همین خطهای اینترنتی هم پیدا میشود که باید چشم و گوش باز کرد و زود دم به تله نداد به هر حال از من به شما نصیحت عاشق نشید

M-Arman
11-12-2008, 07:52 PM
دعاي دختر مجرد:

اللهم عجل في ازدواجنا و تكميل ديننا وارزقنا زوجا الذي رفيعا مدركا و

رشيدا قدا و مالا كثيرا و بيتا مستقلا و سياره الپرشيا

دعاي پسر مجرد:

اللهم ارزقنا حوريا تك دانه و كم توقعا و والدينها رو به موتا و جهيزيتها

كامله و كدبانوا في اامور المنزل و تسليما لخشمنا و خدمتنا

ramin
11-13-2008, 11:22 AM
آرمان جان زیبا بود متشکرم

ramin
11-13-2008, 11:32 AM
نامه يك دختر کم توقع
به همسر آينده اش!
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/8158untitled_resize.jpg
عزيزم!
مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!
اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!
اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!
اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد… جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!
اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا “به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است”؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!
اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره…
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات.

farzad
11-14-2008, 12:37 AM
فرق میان دختران و پسران

http://www.bia2fa.com/up/up/1218223120.jpg
ادامه مطلب در ادامه متن



1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند
2- اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده
- یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه
4- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون
5- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره
6- دخترا می خوان سر پسرا کلا ه بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن
8- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست
9- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره
10- دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله
11- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند
12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن
13- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید
14- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن
15- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا
16- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن
17- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه
18- پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن
19- یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه
20- یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم
21- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش
22- دختر ترشیده میشه اما پسر بلعکس رسیده تر میشه , نه؟
23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن واسه این مطلب نظر میزارن میزنن و فحش میدن

Darya
11-14-2008, 06:10 PM
مشخصه که کمی زیادی مرد سالارید.درسته که اینها همش طنزه و اکثرا اشتباه اما از ارسالتون ممنونم.

sima202
11-19-2008, 11:41 PM
یک داستان کوتاه اما جالب
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.
يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل.. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش.
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما' يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا' منظور منم همين بود!

Ameneh
11-22-2008, 02:11 PM
به نظر شما ايرانی ها با هوش ترند يا امريکايی ها ؟؟؟؟




سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني
با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند.
در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند،
اما در کمال تعجب ديدند که
ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند.
يکي از آمريکايي ها گفت:
چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد ؟!
يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم .
همه سوار قطار شدند.
آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند،
اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک دستشویی
و در را روي خودشان قفل کردند.
بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد.
بعد، در دستشویی را زد و گفت:
بليط، لطفا !
بعد، در دستشویی باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون،
مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
آمريکايي ها که اين را ديدند،
به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت
همان کار ايراني ها را انجام دهند
تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند.
وقتي به ايستگاه رسيدند،
سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند،
اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند.
يکي از آمريکايي ها پرسيد:
چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد ؟!
يکي از ايراني ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم .
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند،
سه آمريکايي رفتند توي يک دستشویی
و سه ايراني هم رفتند توي دستشویی بغلي آمريکايي ها
و قطار حرکت کرد.
چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از دستشویی بيرون آمد
و رفت جلوي دستشویی آمريکايي ها و گفت:
بليط ، لطفا .

mohsen
11-22-2008, 07:47 PM
واقعا طنز زیبا و با مزه ای بود دست شما درد نکندخنده 1-خنده 1-خنده 1-خنده 1-خنده 1-خنده 1-خنده 1-خنده 1-

Black_lotus
11-25-2008, 10:18 PM
آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...

آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟

آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...

آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...

آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟

آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...

آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...

آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!

آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...

آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!

آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...

آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.

آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...

آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...

آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...

آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند...

آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی: پس مکانیکه میدونه که با دوست دخترش...

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!

آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...

آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...

آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری...

آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره...

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...

آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!

آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...

آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟

emadi
11-25-2008, 10:22 PM
جالب توجه بود متشکرم

Ameneh
12-17-2008, 11:50 AM
تنبلهای عزيز توجه فرمائيد راهكار های جديد رسيد :



1. روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد .


2. در نزديكی تختتان حتما صندلی راحتی بگذاريد
تا اگر از خواب بيدار شديد، روی آن بنشينيد و استراحت كنيد .


3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد .


4. جايی كه می توانيد بنشينيد چرا می ايستيد ؟!! بنشینید .


5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا .


6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمی صبر كنيد ....



راه کار های پیشنهادی شما چیه ؟؟

mohsen
12-20-2008, 09:30 PM
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند



ادامه از شاعر معاصر......


درکشورما وضع چنین است بدانید:

آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند

mohsen
12-20-2008, 09:37 PM
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .

در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید

آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

!

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد

کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .

فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!


از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد


در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .

وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟


خدا جواب داد :ببخشید شما؟؟؟؟!!!

Ameneh
12-21-2008, 02:25 AM
جالب بود !

M-Arman
12-22-2008, 01:36 AM
خواجــــه پیشی
پیرو طرح عقیم‌سازی گربه‌های تهرانی

سعید سلیمانپور
(بوالفضول ‌الشعرا)

http://www.mobin-group.com/image/reg/images/6323cat.jpg
بلا دور از جنابت خواجــــه پیشی!
شنیدم بعــــد از این بابا نمی‌شی!

گرفتند و شمــــــا را اختــه کردند
دکان عـــــــاشقی را تخته کردند

چه پیش آمد تو را یکباره پیشی!؟
چه می گویم چه پیشی و چه پیشی؟!

تو بودی فتحعلی شاه و به ناچار
شدی آغـــــــــــــا محمّدخان قاجار!

بمیـرم از برای آن سبیلــــــــــــت
برای جسم و جـــــان زخم و زیلت

لبت زین اختگـــــی پرخنده باشد
که خود"پیش" آمدی فرخنده باشد

چرا نفرین و اینســــان گریه زاری
دعایی کـــــــــن به جان شهرداری

همان بهتر در این عصـــــر گرانی
مجـــرد باشی و تنهـــــــا بمانی

چو شد از سر غم اهل و عیالت
شوی فارغ ز غصّه، خوش به حالت

زمانی که شدی عاری ز مردی
ز بند مشکلات آزاد گــــــــــردی

غم نــــــــــــــان و معــاش خانواده
توقّعهــــــــای یـــــــــــــــار پرافاده

ز عشق دلبری نـــاز و سه ساله(1)
اضافـــه کــــــــار در سطــــــــل زباله

"فدایت گردم" و آی لاو یــــو"ها
ســـــــــــر دیوار، انواع میــــــــوها!

برای حفـظ او بـــــــا صــــد فلاکت
جدل بــا گربه‌هــــــــای بی‌نزاکت

برای شـــــــام فرزندان بیمــــــار
بسی سگ‌دو زدن در کــوی و بازار

اگــــــــــــر پایش بیفتد گاه دزدی
نه رسمی همچو ماها؛ روزمزدی!

میان بچه هــــــــای تخس و پر رو
به دام افتادن و خوردن ز هرســـو!

فرود سنگ روی پـــــــــــــا و کله
کتک خوردن ز قصــــــــاب محله

مگر یابی ز جـــــــایی استخوانی
سر سفـــــــــره گذاری تکّه نانی...

*

از آنســـــــو در غم مردی نزن زار
که دنیــا گشته از این جنس بیزار

ز مردان بر نمی خیزد بخـــــــاری
که افکندند مردی را به خـــــواری

زمانه پر ز نامردی است پیشی!
که از مـردی سبیلی ماند و ریشی

رها از آنچـــــه می دانیم و دانی
برو لذت ببــــــــر از زندگـــــــانی!

mohsen
12-27-2008, 07:10 PM
خاطرات مردي که زنش به مسافرت رفته بود!!!
شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. يک هفته تنها . عاليه. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست و حسابي تنظيم کنم.'/;l اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي را در رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام. وقت براي شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خريد کردن و همه روي کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند. درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است. براي شام هم من و پسرم استيک داريم. پس روميزي قشنگي پهن کردم و بشقابهاي قشنگي چيدم و شمع و يک دسته گل رز روي ميز نهادم تا محيطي صميمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتي نکرده بودم.

يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايد ظرفها را بشويد منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمنري بشويم.

دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن ميخوابيم!!

سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري!q2q
کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم يزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم.e.8
کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز را کثيف کنيم و بعد آن را بشوييم.q2q
کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.q2q

چهارشنبه: ديگر آب ميوه نمي خوريم. بسته هاي آب ميوه خيلي سنگينند و حملشان خيلي مشکل است.x/' 1
کشف ديگر: خوردن سوسيس براي صبحانه عاليست. براي ظهر بد نيست اما براي شام ديگر از حلقم بيرون ميزند. اگر مردي بيش از دو روز سوسيس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!e.8

پنجشنبه: اصلا چرا بايد موقع خوابيدن لباسم را بکنم در حالي که فردا صبح باز بايد آن را بپوشم؟!!! ترجيح ميدهم به جاي زماني که صرف اين کار ميکنم کمي استراحت کنم. از پتو هم ديگر استفاده نميکنم تا تختم مرتب بماند.kz,l
پسرم همه جا را کثيف کرده . کلي دعوايش کردم. آخر مگر من مستخدم هستم که هي بايد جمع کنم و جارو بزنم؟ عجيب است ! اين همان حرفهايي است که زنم گاهي ميزند!
امروز ديگر بايد ريشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نميخواهد . ديگر دارم عصباني ميشوم. براي صبحانه بايد ميز چيد، چايي درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه اين کارها ديوانه ام ميکند.
براي راحتي کار ديگر شير را با شيشه ، کره و پنير را هم توي لفافش ميخوريم و همه اين کارها را هم کنار ظرفشويي انجام ميدهيم. اينطوري ديگر جمع و جور کردن و ميز چيدن هم نميخواهد!
امروز لثه هايم کمي درد گرفته شايد براي اينکه ميوه هم نميخورم.دندان درد 3 چون ماشين ندارم و برايم خيلي مشکل است که ميوه بخرم و به خانه بياورم. اميدوارم که عفونت نکرده باشند. عصري زنم زنگ زد که آيا رختها رو شيشه ها را شسته ام؟ خنده عصبي سر دادم انگار که من وقت اين کارها را داشتم!شكارچيخ
توي حمام هم افتضاحي شده، لوله گرفته اما مهم نيست من که ديکر دوش نميگيرم!
يک کشف جديد ديگر: من و پسرم با هم غذا ميخوريم. آن هم سر يخچال! البته بايد تند تند بخوريم چون در يخچال را که نميشود مدت زيادي باز گذاشت.

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ايم تا تلويزيون نگاه کنيم. ديدن اينهمه تبليغات مواد غذايي دهانمان را آب انداخته. با خستگي کمي غر و غر ميکنيم. وقتش است که خودم را بشويم و ريشم را بتراشم و موهايم را شانه کنم و غذاي بچه را آماده کنم و ظرفها را بشويم و جابه جا کنم، خريد کنم و بقيه کارها.... ولي واقعا قدرتش را ندارم. سرم گيج ميرود و تار ميبينم. حتي پسرم هم نايي ندارد. به تبعيت از غريزه مان به رستوران رفتيم و يک ساعتي را غذاهايي عالي و خوشمزه در ظروفي متعدد خورديم. قبل از اينکه به هتل برويم و شب را در يک اتاق تميز و مرتب بخوابيم، از خودم مي پرسم آيا هرگز زنم به اين راه حل فکر کرده بود؟خنده 1-

Ameneh
12-28-2008, 12:01 AM
خیلی جالب بود !!!!
متشکرم .

sima202
12-30-2008, 10:30 PM
شوهر کامپیوتری
ابوالفضل زرویی نصرآباد
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/520computer-addiction-2_resize.jpg
یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام «ننه قمر» و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش «دلربا» بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.

یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گویند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند «کامپیوتر» و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟»
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: «اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.» به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک «آى دى» به نام «دلربا آندرلاین تنها 437» براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى «یارو مسنجر». به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو «بنده نگارنده» مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم...

ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

emadi
01-01-2009, 12:27 AM
طنز خوبی بود اما ایکاش همه ما در برخورد با کامپیوتر و اینترنت درک درستی از آن داشته و استفاده های بهتری از آن ببریم و بدانیم ازدواجهای بوجود آمده از هر 100 تا حداقل 99 تاش با مشکل برخورد میکند البته اگر شناخت صحیح و دقیق بوجود بیایید و چشم بسته نباشد شاید مفید هم باشد

mohsen
01-01-2009, 09:00 PM
سرانجام قصه ي چت !


http://www.6670share.com/Ehsan/Pic%20/Pic%20Mkh/Story-Chat--1.jpg



http://6670share.com/Ehsan/Pic%20/Pic%20Mkh/Story-Chat-2.jpg

http://6670share.com/Ehsan/Pic%20/Pic%20Mkh/Story-Chat.jpg

ramin
01-08-2009, 07:26 PM
ستاره بخت و اقبال شما
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image002.gif
متولدين فروردين ماه: دختر يا پسر فرقي نمي كند، شما بايد بدانيد چون در ماه اول سال به دنيا آمده ايد و كنكور ارشد در ماه آخر سال (اسفند) برگزار مي شود، روز امتحان دير از خواب بيدار مي شويد، بعد در ترافيك گير مي كنيد و احتمالاً از كوچه كه رد مي شويد زني با يك سطل آب كف از شما استقبال خواهد كرد (به عبارتي بدرقه) از تمام اين مخاطرات كه بگذريد، جلوي حوزه امتحاني متوجه گم شدن كارت ورود به جلسه تان مي شويد بنابراين توصيه مي شود بيخود دنبال دردسر نرويد و از هرگونه تلاشي براي رسيدن به مقاطع بالاتر دانشگاهي خودداري كنيد!
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image003.gif
متولدين ارديبهشت ماه: اول، قدم نورسيده را به مامان و بابا تبريك مي گوييم. تو اگر دختر باشي، اسمت يا رکسانا است يا مرسده و اگر پسر باشي اسمت يا هوخشتره است يا جغتای (البته گوسفندان اسمهاي ديگري هم دارند)، متولدين اين ماه خيلي بي جنبه اند، آخر لزومي ندارد به بقالي سر كوچه تان پز بدهي كه بعد از يازده سال فوق قبول شده اي، خبر قبولي را احتمالاً در مراسم خاكسپاري يكي از بستگان مي شنوي و چنان قهقهه اي ميزني كه گوركن با بيل و صاحب عزا با دسته بيل به دنبالتان خواهند دويد.
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image004.gif
متولدين خردادماه: همانطور كه از اسم ماه تولدتان پيداست، دچار درس خواندن افراطي از نوع طالباني مي باشيد (همان خرخوان خودمان) دخترهاي خردادي يك روز قبل از كنكور ارشد برايشان خواستگاري پيدا مي شود (آنهم كچل پلاك ليزري نمره قبرس)، پس بهتر است كه دنبال بختشان بروند و فرصت را به پسرهاي خردادي بدهند (كه براي پنجمين بار امتحان مي دهند).
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image005.gif
متولدين تيرماه: يك خبر خوش به شما خواهد رسيد. لطفاً جنبه داشته باشيد، هيچ ربطي به كنكور ارشد ندارد چون هنوز چند ماهي تا امتحان باقي مانده، احتمالاً خبر دوقلو زاييدن گاو پدربزرگتان مي باشد يا تصويب طرح افزايش وامهاي دانشجويي. فعلاً بهتر است بي خيال فوق شويد. هر وقت گاو پدربزرگتان تخم دو زرده گذاشت، آنوقت در امتحان شركت كنيد. مطمئن باشيد قبول مي شويد.
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image006.gif

متولدين مردادماه: به احتمال قوي شما بايد انساني زن ذليل باشيد ، البته قبل از اين كه زن ذليل باشيد فردي بسيار محتاط و دانا هستيد و اين نوع رفتار به عنوان ضعف براي شما محسوب نمي شود در ضمن متوولدين از اراده قوي برخوردار هستند.
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image007.gif
متولدين شهريور: اشتباه نكنيم بايد رشته ي هنر باشيد، دختر يا پسر خوبم هيچ گنجي بهتر از يك تيپ عجيب و غريب و هيچ عزتي بالاتر از اينكه موهايت را دم اسبي ببندي، وجود ندارد. ناصحم گفت: «كه جز تيپ چه هنر داشت هنر؟» گفتم: اي ناصح عاقل هنري بهتر از اين فوق به چه درد مي خورد؟! مهم تيپه، كه آخرشي.
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image008.gif
متولدين مهرماه: متولدين مهرماه، يا پسرند يا دختر (البته يك سري موجودات ديگر را هم شامل مي شود، كه مد نظر ما نيستند)، دخترها بعد از گرفتن ليسانس در كارگاههاي قاليبافي مشغول به كار خواهند شد و پسرها اگر پشتكار داشته باشند، به شاطر خوبي تبديل مي شوند. بنابراين خانمها در رشته فرش و آقايان در رشته بسكتبال در امتحان فوق قبول خواهند شد.
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image009.gif
متولدين آبان ماه: تو احتمالاً يا ترانه پانزده سال داري و يا سكينه شانزده سال و يا اصغر يازده سال، پس توصيه مي شود كه هر وقت به سن قانوني رسيديد، برويد سراغ اين جور امتحانها، فعلاً شيرتان را بخوريد.
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image010.gif
متولدين آذرماه: ای جووونمم….. عجب اختر بختي داريد آذريها! پسرهاي متولد آذر، روز امتحان عاشق مي شوند و شكل خانه هاي سياه پاسخنامه بي شباهت به قلب (نيزه اش فراموش نشود) نخواهد بود، البته نیاز به درس خوندن ندارن چون آذریها خیلی باهوشند؛ و اما خانمها شما در واحد دانشگاهی هوشنگ آباد سفلي در يك رشته نيمه تابان پیام نور با مدرك معادل، تحت نظر دانشگاه پيام نور (البته با گواهي ISO هفت و هشت ده هزار) قبول خواهيد شد. لابد توقع داريد تحويلتان هم بگيرند. (مواظب خودت باش نابغه!)
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image011.gif
متولدين دي ماه: دوست عزيز متأسفانه طالعتان خيلي بد است. شما يا شش سال پشت كنكور مي مانيد يا هشت سال. اگر شش سال پشت كنكور مانديد كه حتماً دو سال ديگر هم خواهيد ماند و سال هشتم قبول مي شويد، ولي روز اعلام نتايج دچار عارضه قبلي (منظور همان قلبي است) خواهيد شد و جان به جان آفرين تسليم خواهيد كرد. با توجه به هزينه زياد كفن و دفن خواهشمنديم روي دست پدر و مادر خرج نيندازيد، ما همين جوري شما خواهر یا برادر عزیز را دكتر قبول داريم!!
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image012.gif
متولدين بهمن ماه: متولدين اين ماه بايد قبل از اينكه صبح زود ساعت ۱۲ از خواب بيدار شوند، توي رختخواب نرمش سنگين انجام داده، بعد 35 دقيقه خميازه بكشند (كمتر از حد اعتياد) و مجدداً بخوابند. اين كار را تا شب قبل از امتحان به مدت شش ماه انجام دهيد تا روز امتحان بدون استرس، به سئوالات پاسخ دهيد. قبولي شما را آن هم با رتبه تك رقمي تضمين مي كنيم.
http://www.e-karbordi.com/new_page_20_files/image013.gif
متولدين اسفند: عزيز دلم، اسفند، بدترين زمان ممكن براي به دنيا آمدن است، ـ آخه، عزيز من، ماه قحطي بود ـ چون امتحان كارشناسي ارشد در اين ماه برگزار مي شود. پسرهاي متولد اسفند، احتمالاً به واسطه ضعف در رياضی پس از چند ترم آب خنك خوردن در دانشگاه پیام نور محل، به همان مدرك ليسانس راضي مي شوند و دختر خانمها اگر كمتر سريالهاي بيمزه تلويزيون را نگاه كنند، قبولي ارشد جلوي پاي آنهاست، اگر نمي بينند به چشم پزشك مراجعه كنند.

Ameneh
01-15-2009, 08:59 PM
خصوصیات آقایون که خدا وکیلی خودشونم قبول دارند :


1_ خوشتیپ تر از خودشون نمی تونن ببینن .

2 _ هر روز که باهاشون آشنا بشی 3 روز بعد به طور اتفاقی تولدشونه !

3 _ دوست ندارن دم ویترین مغازه وایسن مبادا دوست دخترشون از چیزی خوشش بیاد .

4_ روز تولد دوست دختراشون یا ماموریتن یا مسافرت !

5_ اگه راجب سربازی یا دانشگاه ازشون بپرسی تب 40 درجه می گیردشون .

6_ همشون دوست دختر ندارن اگرم داشتن یا مرده یا خیانت کرده !

7_ هروقت دیر می کنن به جون ماماناشون تو ترافیک بودن .



خدایی اگر اشتباه میگم بفرمایید !!

emadi
01-15-2009, 09:15 PM
با تشکر فراوان از خانم آمنه عزیز ولی خداوکیلی هیچ کدوم در ما یکی صدق نمیکنه نداشتم و ندیدم و مطمئنم نخواهم داشت بستگی داره ولی جالب بود دیواری کوتاهتر از آیون گیر نیاوردید !!!e.8pوذo'/;l

emadi
01-19-2009, 12:31 PM
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/8138Donkey_1_arp_750px_resize_2.jpg
شاید بعضی اوقات طنز و کاریکاتور معانی و مفاهیم حقیقی را با تاثیر بیشتری در ذهن خواننده و شنونده القا کند. برای آن دسته از کسانی که هنوز فجایع غزه و حملات وحشیانه رژیم پوشالی صهیونیستی نتوانسته چشمانشان را به روی هولوکاست واقعی باز کنند توصیه می کنم این داستان کوتاه طنز را بخوانند:
روزی خری وارد مزرعه یک کشاورز شد و شروع کرد به خوردن آنچه که صاحب مزرعه با رنج و سختی فراوان کاشته و از آن مراقبت کرده بود.
چگونه باید خر را از مزرعه خارج کرد ؟؟سئوالی حیرت آور!!
مرد به سرعت به سوی خانه دوید و مقداری ادوات و ابزار با خود آورد .با خود گفت :این موضوع را نمی توان ساده گرفت و تاخیر کرد .یک عصای بلند و چکش و میخ و تکه بزرگی مقوا آورد.روی آن مقوا نوشت :
ای خر نفهم از مزرعه من خارج شو !
مقوا را روی عصای بلند چوبی با چکش و میخ محکم نصب کرد .و به مزرعه اش ، جایی که آن خر در حال چریدن و خوردن محصولاتش بود رفت.پلاکاردی را که درست کرده بود بلند کرد .تا غروب منتظر ماند.اما آن خر از مزرعه خارج نشد !
مرد متحیر ماند .با خود فکر کرد ، شاید این خر آنچه را که نوشته ام نمی فهمد!
به خانه برگشت و خوابید. صبح روز بعد ،تعداد بیشتری پلاکارد مثل روز قبل درست کرد ،و فرزندان و همسایه ها را نیز خبر کرد ،تمام اهل روستا را فراخواند ،یعنی همان کاری که نشست كشورهای عضو سازمان ملل انجام می دهند! مردم در مقابل مزرعه صف کشیدند.و پلاکاردها را در دست گرفتند و شعار دادند :ای خر نادان از مزرعه خارج شو ! مرگ بر خر! ننگ و شرم بر تو ای خر !
صاحب مزرعه و همه کسانی که در اطراف مزرعه جمع شده بودند شروع به شعار دادن کردند:ای خر از مزرعه برو بیرون! برو بیرون به نفع توست!
و خر، همچنان در خریت خود باقی بود. همچنان می خورد و توجهی به آنچه در اطرافش می گذشت نداشت .روز دوم نیز سپری شد و خورشید غروب کرد .مردم از شعار دادن و فریاد زدن خسته شدند و صدایشان گرفت .وقتی دیدند که خر به گفته ها ی آنها توجهی ندارد به منزل های خود بازگشتند .فکر کردند راه دیگری بیابند .
صبح روز سوم ،مرد روستایی در خانه خود نشست و نقشه دیگری کشید .نقشه ای جدید برای خارج کردن خر از مزرعه .محصولات مزرعه او داشت تمام می شد .مرد روستایی با اختراع جدید خود خارج شد .مجسمه ای از شکل خر ساخت .که خیلی شبیه همان خر در مزرعه بود .و به محلی که خر در حال چریدن در مزرعه اش بود رفت .و در جلوی چشم خر .و مردمی که برای برای خروج خر فریاد می زدند ، بنزین را بر روی تمثال خر ریخت و آن را آتش زد ، مردم زیادی جمع شده بودند .فریاد کشیدند و تکبیر گفتند .خر نگاهی به مجسمه در حال سوختن انداخت .سپس بی محابا به کار خوردن مزرعه مشغول شد .عجب خر لجبازی! اصلا نمی فهمد !
گروهی را برای مذاکره با خر فرستادند .به خر گفتند : صاحب مزرعه خواسته تا تو از ملکش بیرون بروی ! او صاحب زمین است و حق دارد و تو باید از مزرعه خارج بشوی .خر نگاهی به آنها انداخت و سپس به خوردن مشغول شد بی آنکه توجهی به سخنان آن گروه مذاکره کننده بکند .
بعد از تلاشهای فراوان،مرد روستایی واسطه دیگری برای مذاکره با خر فرستاد ، واسطه به خر گفت : صاحب مزرعه آماده است تا از قسمتهایی از مزرعه به نفع تو کوتاه بیاید و آنهارا به تو بدهد .خر مشغول خوردن بود و توجهی نداشت .
مرد گفت : یک سوم مزرعه را به تو میدهم
خر پاسخی نداد
مرد : نصف مزرعه را میدهم
خر دوباره پاسخی نداد
بسیار خوب
هر مساحتی را که می خواهی تعیین کن ولی از آن تجاوز نکن
خر سرش را بلند کرد .و د رحالیکه از خوردن سیر شده بود .کمی در اطراف مزرعه راه رفت .به مردمی که در اطراف او بودند نگاه کرد و شروع کرد به فکر کردن .مردم خوشحال شدند . پنداشتند بالاخره با خر به توافق رسیده اند!
صاحب مزرعه چوبهایی را حاضر کرد .مزرعه را به دو نیم تقسیم کرد .و بین آن دیوار کشید .و نصف مزرعه را که خر در آن بود به او واگذار کرد .
صبح روز بعد ،صاحب مزرعه با صحنه ای غیر منتظره روبرو شد .خر نیمه مزرعه خود را رها کرده بود و وارد نیمه دیگر شده بود که متعلق به صاحب مزرعه بود و شروع به خوردن نیمه دیگر محصولات کرده بود . مردم دوباره جمع شدند و پلا کاردها را بالا بردند.تظاهرات کردند .به نظر می رسید که دیگر فایده ای نداشت.این خر اصلا نمی فهمد!او از جنس خرهای منطقه نبود .ظاهراً از روستایی دیگر آمده بود .
مرد روستایی داشت با خود فکر می کرد که مزرعه را بطور کامل به خر واگذارد و به روستایی دیگر برود و در آنجا برای خود مزرعه جدیدی درست کند . در مقابل دهشت همه حاضران و در حضور جمعیت زیادی که در آنجا جمع شده بودند ،در حالی که هیچ کس در روستا نبود الا اینکه در آنجا حضور یافته بود ، تا در تلاشهای بی فایده برای راندن آن خر اشغالگر لجباز متکبر سلطه جو و موذی از مزرعه چاره ای بیندیشند، ناگهان پسر بچه ای کوچک ،از بین صفوف مردم خارج شد ، وارد مزرعه شد ، به سوی خر پیش رفت،و با عصای کوچک خود ضربه ای به پشت خر زد و او را وادار کرد به خارج از مزرعه فرار کند .
همه مردم روستا فریاد زدند : یا الله !!! این کودک ما را رسوا کرد! او باعث خواهد شد تا مردم روستاهای اطراف به ریش ما بخندند و ما را مورد تمسخر قرار بدهند پس چاره ای ندیدند جز اینکه آن کودک را بکشند و خر را دوباره به مزرعه برگردانند!
سپس، فردای آن روز فریاد برآوردند که آن کودک شهید شد!
همین شنبه تو استانبول ترکیه اتفاق افتاد.
ملکه های کشورها ی اسلامی به دعوت همسر اردوغان (نخست وزیر ترکیه) جمع شدند تا از مردم غزه حمایت کنند.
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/16691_resize.jpg
همسران رهبران لیبی پاکستان قطر اردن لبنان اذربایجان ولبنان و ترکیه .جمع شدند ..(در تصویر: از چپ به راست:
عایشه معمر قذافی (همسر رهبر لیبی) فائزه گلانی (همسر نخست وزیر پاکستان)اسما اسد(همسر رهبر سوریه)شیخا موزه (همسر امیر قطر)امینه اردوغان(همسر نخست وزیر ترکیه)ملکه رانیا(زن پادشاه اردن)وفا سلیمان(همسر نخست وزیر لبنان)بهار مرادوا(همسر رییس جمهور اذربایجان) را مشاهده می کنید)
همسر سارکوزی (کارلابرونی) اسپینوزا(همسر نخست وزیر اسپانیا)و همسر بلر هم پیام دادند واز جمع حمایت کردند ..
سامی یوسف (خواننده ایرانی انگلیسی) جولیا پتروس(خواننده لبنانی) رغدا(دختر صدام)سامر بصری سوزان نجم الدین (هنرپیشه سوری )هم میهمان این جلسه بودند..
من کاری به مهمان ها ندارم..
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/76152.jpg
قضیه خیلی ساده است
زمینه رو برای کشتار اماده می کنید سپس میاد برای کشته گان خون گریه می کنید؟؟ ..چقدر شما انسانید!!
اخر مسلمانید!!!
نه بابا صلح طلب هستید!!
مرد باشید

Ameneh
01-22-2009, 01:38 AM
کامپیوتر زن است یا مرد ؟!


استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد
که پرسيد :
کامپيوتر مذکر است يا مونث؟

کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند :


وقتي به آن عادت مي کنيم
گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم .

قرار است مشکلات را حل کنند
اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند .

با آن که داده هاي زيادي دارند اما هیچ نمی دانند .


همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد
که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد .


کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند :

به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد .

کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد .

کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند
تا بعد ها تلافي کنند .

همين که پايبند يکي از آنها شديد
بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد .

fanoos
01-22-2009, 11:25 AM
http://www.seemorgh.com/Entertainment/desktopmodules/icontent2/showimage.aspx?id=18976&t=y&w=300&h=200&type=1

اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن:
در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره .... فکر کنم خودش از خارج خریده
در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده


اگر مد خفن مدل هَچَل هفتی بزنن
در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز اِنریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره
در مورد بی پوله : اَه چه شپل ... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه


اگر تند تند غذا بخوره :
در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره
بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده


اگر آروم و کم غذا بخوره :
پولداره : احتمالا" این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه !!!!!!
بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره ...


اگر درس بخونه :
پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه .... این تو ایران نمیمونه ..... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست
بی پوله : خر خونییَم اندازه داره دیگه .... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته ...


پیاده روی :
پولداره : زنده باد سلامتی و تناسب اندام .... هیچ چیزی از ورزش و مخصوصا" پیاده روی برای تندرستی انسان بهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه
بی پوله : کفشاشم مالی نیست که حالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره


رانندگی :
پولداره : فکر کنم عادت به رانندگی نداره آخه همیشه راننده داشتن اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ... انصافا" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره
بی پوله : عمو جون ترمز اون وسطیست ... گاز توی آشپزخونه ست

hasankhani
01-25-2009, 12:43 AM
چرا باید بریم دانشگاه!


http://www.seemorgh.com/Entertainment/desktopmodules/icontent2/showimage.aspx?id=18076&t=y&w=300&h=200&type=1

روابط زیر را بخوانید و قضاوت کنید که آیا ارزش دارد این همه وقت بگذارید و درس بخوانید و به دانشگاه بروید و مدرک بگیرید؟
هر چه بیشتر یاد بگیری بیشتر می‌دانی
هر چه بیشتر بدانی بیشتر فراموش می‌کنی
هر چه بیشتر فراموش کنی کمتر می‌دانی

خوب الآن به من بگید چه دلیلی داره من برای یادگیری به خودم زحمت بدم؟

Ameneh
01-26-2009, 02:24 AM
سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را !!!!


سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ،
که ترکش موجب بی‌مدرکی است
و به کلاس اندرش مزيد بی‌پولی ،
هر ترمی که آغاز می‌شود
موجب پرداخت زر است
و چون به پايان می‌‌رسد سبب ضرر ،
پس در هر سال دو ترم موجود
و بر هر ترمی شهریه‌ایی واجب ،
از جيب و جان که برآيد
کز عهده‌ی خرجش به درآيد !

احمد
01-27-2009, 12:36 AM
q2qخوب بود

M-Arman
01-29-2009, 07:07 AM
یک ترم به روایت تصویر

http://i26.tinypic.com/f3su4o.gif

شروع ترم


http://i27.tinypic.com/2anww4.gif

دو هفته بعد از شروع ترم


http://i29.tinypic.com/143fjty.gif

در طول امتحان میان ترم

http://i25.tinypic.com/20959mr.jpg

بعد از امتحان میان ترم

http://i26.tinypic.com/344cd5l.gif

قبل از امتحان پایان ترم

http://i27.tinypic.com/ehesxt.gif

اطلاع از برنامه پایان ترم

http://i27.tinypic.com/122osw6.gif

6 روز قبل از پایان ترم

http://i31.tinypic.com/ogjree.jpg

5 روز قبل از پایان ترم
http://i28.tinypic.com/iy0hkz.gif

4 روز قبل از پایان ترم


http://i29.tinypic.com/2lj6nna.jpg

1 روز قبل از پایان ترم

http://i28.tinypic.com/xm1xe8.gif

شب قبل از امتحان
http://i28.tinypic.com/iwrdwy.gif

1 ساعت قبل از امتحان

http://i32.tinypic.com/69j7yx.gif

در طول امتحان

http://i26.tinypic.com/4hqjar.jpg

هنگام خروج از سالن امتحان

http://i25.tinypic.com/20959mr.jpg

بعد از امتحان

Ameneh
01-29-2009, 11:21 AM
نژاد انسان ها ....


روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید :
' مامان ؟ نژاد انسان ها از کجا اومد ؟
مادر جواب داد : 'خداوند آدم و حوا را خلق کرد .
اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد .'
دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید .
پدرش پاسخ داد :
' خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد .'
دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت :
' مامان ؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید
ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند ....
من که نمی فهمم !'
مادرش گفت :
' عزیز دلم خیلی ساده است .
من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم
و بابات در مورد خانواده ی خودش .

M-Arman
01-30-2009, 12:53 PM
درخواست سیانور از داروخانه
خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!
نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید

mohsen
02-05-2009, 12:48 PM
تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ!
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده. "با عشق، مسعود
روز بعد، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق، مامان

emadi
02-05-2009, 01:08 PM
امتحان دامادها
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

Ameneh
03-26-2009, 08:44 PM
این روش رو یکی از دوستان ارائه داده

که به نظر میرسه واقعا عملی باشه.

البته بستگی مستقیم به اعمال شخص کاربر دارد.

راه دیگری هم که در دست تحقیقه صدقه دادنه

که در صورت موفق بودن آزمایشات حتما اعلام می شود.



http://dc129.4shared.com/img/93909031/7970fed4/121.jpg?sizeM=3

ramin
03-27-2009, 12:04 PM
اگهی مناقصه یک خانم متاهل

http://www.free2upload.com/img008/coj0od0an7nm9zuzeu1i.jpg

به نظر شما حق با کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هادی
03-29-2009, 01:44 PM
وصلت ناجور

http://www.mobin-group.com/image/reg/images/728820090306231300t250-ring2.jpg


خلقت من از ازل یك وصله ناجور بود
من كه خود راضی به این خلقت نبودم، زور بود
میرزاده عشقی


وصلت ما از ازل یك وصلت ناجور بود
من كه خود راضی به این وصلت نبودم زور بود


درس و دانشگاه بالكل بی بخارم كرده بود
بسكه بودم سر بزیر و در غذا كافور بود


رخت دامادی پدر با زور كرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود


چندباری خواستگاری رفته بودم بد نیود
میوه می خوردیم و كلا سور و ساتم جور بود


این یكی گیسو كمند و وان یكی بینی بلند!
این یكی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود


سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود


خانواده گرچه یك اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود


كیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سكه مهر خانم مزبور بود


با خودم گفتم كه كی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!


این غزل را توی زندان من سرودم یك نفس
شاهدم ناصر سه كلّه با كَرم وافور بود...


زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یك زن دیگر اگر مقدور بود

کمند
04-24-2009, 07:13 PM
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/2058huge_65_327253.jpg
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: ” صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!“
از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“
” خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم.“
براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:” ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.“
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:” ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.“
”خواهش مي كنم“ در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو مي خوندند.
... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!وتمام جمعیت مشغول !!!

emadi
05-21-2009, 11:50 PM
موضوع انشا:
«انتقادپذیری را توصیف كنید»
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/6227untitled.jpg
خانم معلم یك ساعت در مورد انتقادپذیری صحبت كرد و سپس به مدل موهای اكبر، لباس های اصغر، طرز صحبت كردن حسن و همچنین به دماغ من گیر داد، و گفت این گیر دادن معنایش انتقاد است، و از ما خواست جنبه ی انتقادپذیری خود را بالا ببریم. اما نمی دانم چرا وقتی كامبیز از دست خط خانم معلم تعریف كرد و گفت دست خط اش مثل دكترها است خانم معلم گوشش را كشید و او را از كلاس درس اخراج كرد. در توجیه كارش هم گفت كه حرف كامبیز تعریف نبوده و انتقاد است. آنهم انتقاد از نوع مخرب و انتقاد مخرب بد است. خانم معلم برایمان توضیح داد كه انتقادهای خودش سازنده بوده است. البته من نفهمیدم انتقادهای خانم معلم كجای ما ها را می خواست بسازد؟!
از نكات مهمی كه من امروز در كلاس درس یاد گرفتم این بود كه تفاوت انتقاد سازنده و مخرب را فهمیدم. انتقاد سازنده به آن دسته از گیرهایی گفته می شود كه آدم بزرگ ها به آدم كوچولوها می دهند. در صورتی كه اگر همین گیرها را كوچولو ها به آدم بزرگ ها بدهندف معنایش انتقاد مخرب است! و شاید به همین خاطر است كه همواره در مهمانی ها به ما كوچیك ترها هی می گویند: «هیس!!» ، احتمالا آدم بزرگ ها می ترسند خدایی نكرده از زبانمان انتقاد مخرب بیرون بیاید!
این توضیحات را در سر سفره به مامانی می گویم و از او برای نوشتن انشا در مورد «انتقادپذیری» كمك می خواهم. مامانی می گوید: «این خانم معلم شما هم حالش خوش نیست، فكر می كند در مورد هر چیزی می توان انشا نوشت؟!، آخه این هم شد موضوع انشا؟!، همین فردا می آیم مدرسه تا باهاش گفتمان كنم و بهش بفهمونم چنین موضوع های انشایی برای بچه های كلاس دوم ابتدایی مناسب نیست!»
البته خانم معلم شما نگران نباشید. من به مامانم گفتم كه یك بار مامان اكبر به مدرسه آمد تا با شما گفتمان كند و به شما بفهماند كه «قسطنطنیه» و امثالهم كلمات مناسبی برای دیكته گفتند نیستند، و نتیجه ی گفتمان آن روزتان گرد و خاك، پلیس 110، مقداری موی كنده شده و ایضا تجدید شدن اكبر از درس دیكته، ورزش و هنر شد!
مامانی پس از شنیدن صحبت های من، در بشقابم برنج و خورشت ریخت و جلویم گذاشت و گفت: «این خانم معلم شما اصلا روحیه ی انتقادپذیری ندارد.» یك قاشق از غذا خوردم. باز هم مامان غذا رو شور كرده بود. سریع دویدم به سمت یخچال و یك لیوان آب خوردم. مامان با صدای بلند گفت: «بچه! چند بار بگم؟ تا غذات رو تموم نكردی نباید از جلوی سفره پاشی.» من هم در جواب مامانی گفتم: «خب همیشه تقصیر غذاهای شماست، یا آنقدر شور است كه باید بروم آب بیاورم سر سفره، و یا آنقدر بی نمك است كه باید بروم نمك بیاورم!»
پس از گفتن این جملات احساس دردی در سرم كردم. یك عدد دمپایی هم كنارم افتاده بود. این روزها آنقدر قدرت مامانی در پرتاب دمپایی بالا رفته است كه اصلا با چشم غیرمسلح نمی توان دمپایی را در حالی كه مسیر رسیدن به كله ی را طی می كند دید و مهارتش آنقدر بالا رفته است كه حتی بابایی هم نمی تواند برای عدم اصابت دمپایی با سرش جاخالی بدهد. باز خدا را شكر كه بابایی چند روز پیش برای مامانی از این دمپایی های ابری كادو گرفت. اگر از آن دمپایی پلاستیك فشرده ای ها بود كه الان سرم چند وجبی باد می كرد!
ما از این انشا نتیجه می گیریم كه قبل از انتقاد كردن از طرف مقابل بایستی به دور و بر او نگاه كنیم. اگر دم دستش ملاقه، در قندون و ایضا خود قندون، دمپایی از نوع پلاستیك فشرده، كفش پاشه دار و ... بود اصلا هیچی نگوییم، اما اگه مواردی همچون بالشت و دمپایی ابری بود، می شود با رعایت فاصله قانونی انتقاد كرد!

emadi
05-22-2009, 06:39 PM
اعتراف
مرد برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»
«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»خنده 1-

nahid
06-12-2009, 02:15 AM
رزم رستم و ویروس (http://pnu84.blogfa.com/post-102.aspx)
کنون رزم virus و رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي disk داد
بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين disk باشد يکي file ناب
که بگرفتم از سايت افراسياب
برو خرمي کن بدين disk هان
که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش
دگر صبر آرام و طاقت نداشت
مر آن disk را در drive اش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يکي list از root ديسکت گرفت
در آن disk ديدش يکي file بود
بزد enter آنجا و اجرا نمود
به ناگه چنان سيستمش کرد hang
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد که ليسانسش رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش
وزان disk و برنامه قابلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يکي ديسک bootable آورد پيش
يکي toolkit اندرآن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود
به ناگه يکي رمز virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش
مر از bootsector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit
که هر byte آن گشت هشتاد bit
به خاک اندر افکند virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش
که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه اين سان مکن
ز رایانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر disk ز اسفنديار

kamyab12
06-16-2009, 02:35 AM
مدل های گوناگون زن ! (http://mehrvash.persianblog.ir/post/22/)


زن مدل هارد ديسک: همه چی يادش می‌مونه، تا ابد !
زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از ديده برفت!
زن مدل ويندوز: همه می‌دونن که هيچ کاری رو درست انجام نمی‌ده، ولی کسی نمی‌تونه بدون اون سر کنه
زن مدل اکسل: می‌گن خيلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نياز اصلی‌تون ازش استفاده می‌کنين
زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردی نمی‌خوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمی‌ره
زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارين مشغوله
زن مدل مولتی‌مديا: کاری می‌کنه که چيزهای وحشتناک هم خوشگل بشن
زن مدل سی‌دی درايو: هی تندتر و تندتر می‌شه
زن مدل ئی‌ميل: از هر ده‌تا چيزی که می‌گه، هشت‌تاش بی‌خوده
زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتی که انتظارش رو ندارين، از راه می‌رسه، خودش رو نصب می‌کنه و از همه منابعتون استفاده می‌کنه. اگر سعی کنين پاکش کنين، يک چيزی رو از دست می‌دين، اگه هم سعی نکنين پاکش کنين، دار و ندارتون رو از دست می‌دين!

nahid
08-06-2009, 09:41 PM
درد سرهای یک خانم روسی
که زبان انگلیسی نمیدانست!
یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.
یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.
روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.
روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا كند تا این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............
..
برای خواندن ادامه داستان به پایین صفحه بروید
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی منحرفید!
حواستون كجاست ؟
شوهرش انگلیسی صحبت می كرد

mohsen
08-11-2009, 01:22 AM
خيانت مطبوع
جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند
پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند
هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است
زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند
جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد
زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند
------------------------------------
حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب
توفاني به آنها پناه داده بود
پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟
باب پاسخ داد: بله
جک گفت: يادته که ما در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟
باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟
باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...
جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد... ، باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من مي تونم توضيح
بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...حالا چي شده مگه؟
.
.
.
.
.
جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته !!!

farzad
09-13-2009, 03:06 PM
http://www.hahakiri.com/wp-content/uploads/_WouldYouMarryMe.jpg



در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:
*داشتن باشگاه بدنسازی
*داشتن حداقل یك مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران
*داشتن عكس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی
*بازگرداندن كمك های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!
*نكته:در صورتی كه عضلات شكم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز)


شهر تبریز از استان آذربایجان شرقی.شرایط عبارتند از:
*تلفظ حرف ق
*ادای كلمات قلقلك و قوز بالای قوز بدون كوچكترین اشتباه!
*دانستن جواب مسئله 2x2 از لحاظ مختلف
*بلد بودن جك های متعدد درباره بچه های تهران
*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به كمر و منفجر كردن كامیون حامل جك های صادراتی تبریز به استان های همجوار.


شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:
*توانایی قورت دادن سه كیلو تریاك
*توانایی عبور 20 كیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی
*داشتن مزرعه خشخاش
*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاكستانی
*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!


شهر رشت از استان گیلان.شرایط عبارتند از:
*داشتن رو حیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*.......


شهر قزوین از استان قزوین.شرایط عبارتند از:
*نداشتن چشم طمع به برادر همسر!
*توانایی خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوین!
*[...] و [...]


شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:
*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!
*دست و دلباز بودن
*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یكبار برگزاری مهمانی فامیلی
*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!
*راستگویی و صداقت!!!


شهر های سنندج و كرمانشاه از استان های كردستان و كرمانشاه.شرایط عبارتند از:
*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت
*نداشتن سیبیل
*تعهد به خاك ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!
*نداشتن سابقه دعوا و قلدری
*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!


شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:
*كوتاه كردن پشت مو و استفاده از عینك آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!
*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید
*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راكی-رامبو-جكی چان-بروسلی و بیل كلینتون
*نداشتن هیچ گونه ادعای مالكیت نسبت به برج ایفل "برج پیزا-مجسمه آزادی و برج میلاد!
*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)


شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:
*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.
*آشنایی با اشیائی چون چمن-سبزه-قناری و سایر موجودات زنده ساكن مناطق خوش آب وهوا
*نداشتن روحیه آب زیر كاه و رندی
*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید


شهر تهران از استان تهران.شرایط عبارتند از:
*داشتن تنها دو دوست دختر
*آشنا نبودن با معنی و مفهوم كلمات دودره-تلكه-تیغیدن و ....
*داشتن روحیه جوانمردی
*مرد بودن!

mohsen
10-02-2009, 08:14 PM
درد و دل یک دختر
دختری هستم به سن سی و سه * فارغ از درس و کلاس و مدرسه
مدرک لیسانس دارم در زبان * دارم از خود خانه و جا و مکان
مرغم و خواهم زبهر خود خروس * مانده ام در حسرت تاج عروس
مبل و اسباب و لوازم هر چه هست * پنکه و سرویس خواب و فرش و تخت
هست موجود و جهازم کامل است * پول نقد و زانتیا هم شامل است
هرچه گوئی هست و تنها شوی نیست * برسرم گیسو و زلف و موی نیست
ترسم از بی شوهری گردم تلف * بر دهانم آید از اندوه کف
کاش جای این همه پول و پِله *گیر میکرد شوهری توی تله
میشدم عبد و کنیز شوی خود * می نمودم چاره درد موی خود
گیسوانی عاریت چون یال اسب * می نشاندم بر سَرَم با زور چسب
زلف خود را چون پریشان کردمی * حتم دارم دردلش جا کردمی
آنچنان شوری زخود برپاکنم *تاکه شاید در دلش ماًوا کنم
بارالها تو کرم کن شوی را * خود مرتب میکنم این موی را

mohsen
12-01-2009, 11:32 PM
دادگاه جالب!
مردي که در استان فارس با آتش زدن عمدي يک رأس الاغ زنده را کشته بود با حکم جالب دادگاه مواجه شد.
چندي قبل کشاورز 53 سالهاي در استان فارس الاغي بلاصاحب که وارد مزرعه کاهو وي شده و به مزرعه خسارت زده بود را با ريختن بنزين به آتش کشيد و در پي آن يکي از شعب دادگاههاي استان فارس که حسب کيفر خواست دادستان به پرونده رسيدگي مي کرد او را مجرم شناخت و حکم بر محکوميت وي به تحمل 50 ضربه شلاق صادر کرد.
در ادامه دادگاه نيز به لحاظ وضعيت خاص و فقدان پيشينه کيفري و سوابق مثبت محکوم عليه از اجراي حکم شلاق خودداري و محکوميت وي را با شرايط ديگري معلق شد تا در صورت اجراي آنها محکوميت شلاق اجرا نشود.
در راي دادگاه آمده: "محکوم عليه مکلف است به جاي تحمل شلاق و به عنوان مجازات جايگزين اولا نسبت به فراگيري 20 حديث از معصومين (ع) با مضامين مهرباني با حيوانات و رفتار شايسته با حيوانات اقدام کند، ثانياً به مدت يکسال از کاشتن کاهو در مزرعه خود خودداري کند و ثالثاً يک رأس الاغ بلاصاحب را به مدت سه ماه نگهداري و تغذيه وي را به عهده گيرد".
مجرم نيز با پذيرش حکم دادگاه نسبت به راي صادره اعتراضي نکرده و مفاد حکم صادره به وسيله اجراي احکام دادسرا اجرا شده است.